۱۳۹۷ تیر ۱, جمعه

Here's to her who dreams,as foolish as it seams

لازم نیست طولانی بنویسم یا توضیحش بدهم،ساده و بسیط؛ روز به روز قلبم بیشتر مچاله میشه از دلتنگی مامانی که شگفت انگیز ترین جادوگر دنیاست.

۱۳۹۷ خرداد ۱۲, شنبه

Beyond This Violet Moon

شكر شيرينم، تو هر چيزي كه آرزو كني رو بهش خواهي رسيد،شوهري كه هروقت نگاهش ميكني انگار تمام مسابقه هاي عالم رو برنده شدي، خونه اي با سقف شيرووني و يك عالمه اتاق كه نميدوني باهاشون چيكار كني،ماشيني كه صداي اگزوزش هوش از سرت ميبره و مسابقه و يه مقدار زيادي آدرنالين،آشپزخونه ي پر نوري كه ميخواستي،دانشگاه جنگلي و هميشه برفي،اما هيچ وقت آرزو كرده بودي كه نتوني بخوابي؟ كه پياده روي تنهاي نيمه شب و بستني نيمه شب كه هيچ ليمونچلوي نيمه شب هم نتونه خوابت كنه؟ 

۱۳۹۶ اسفند ۲۴, پنجشنبه

از رنج هايى كه خواهيم كشيد

از چيزهايي كه طي اين سالها تغييري نكرده؛ حتي در خوشحالترين لحظه هاي زندگيم هم اگر كسي دستگاهي جلوم ميذاشت و ميگفت ميتوني زندگيتو از ابتدا از بين ببري، انگار كه هيچ وقت وجود نداشتي بي شك اينكارو ميكردم، بدون لحظه اي مكث. 

۱۳۹۶ آذر ۱۵, چهارشنبه

She's No Longer Here and It Doesn't Feel Like That

روزی که مامانی رفت، من صبحش از توی هواپیما زل زده بودم به جت ماهان کمی آن طرف تر و خیال میبافتم که اگر از هواپیما که پیاده شدم بدوم و در قسمت بار پنهان شوم ساعت 3 بعد از ظهر تهران خواهم بود. من ندویدم و عصر همان روز مامانی از دنیا رفت.

۱۳۹۶ آبان ۲۸, یکشنبه

کبوتر اهلی فرودگاه های حومه

اما من وقتی کوچک سال بودم و از این زندگی هیجان می خواستم چه می دانستم که یک وقتی می آید که مدام چمدان می بندم،نیمی از چمدان پر از زمستان و نیم دیگر پر از تابستان؛ و چه می دانستم که یک وقتی می آید که در سه کشور خانه خواهم داشت اما در تمامی آنها مسافر چند هفته ای خواهم بود. در کافه های فرودگاه درس میخوانم،از پله های هواپیما پایین می آیم و گرمی آفتاب چشمم را می زند، از پله های هواپیما پایین می آیم و سوز برف صورتم را می سوزاند.

۱۳۹۶ شهریور ۶, دوشنبه

Morning Starts in Your Eyes

  گاهی مینشینم و فکر میکنم که زبان مادری من را نمیداند،وگرنه برایش میگفتم که چطور با وجود دوست داشتنش در سه کشور و هفت شهر،با وجود حلقه ی در انگشتم که دو هفته ی پیش در یکی از فرودگاه ها زانو زد و دستم کرد،هنوز باورم نیست ز بد عهدی ایام که قصه ی غصه چنین در دولتش آخر شده است؛ و گاهی هم میترسم از هزار و یک چیز اما در نهایت این زندگی که با او شروع خواهم کرد تمام چیزی ست که همیشه در موردش خیال پردازی میکردم.
  همیشه ایده آل شغلی من در ازای درس خواندن پول گرفتن بوده و حالا تا پنج سال آینده زندگیم همین است؛همیشه رویای من زندگی در شهری بوده که اکثر اوقات سال پنجره ام را به روی برف و باران و ابر باز کنم و حالا قرار است تا آخر عمرم در چنین شهری زندگی کنم؛ و او؟ خب من هیچ وقت در هیچ خیالی هم کسی را به خوبی او تصور نکرده بودم.

۱۳۹۵ شهریور ۳۱, چهارشنبه

The Reason in Madness,in Love

"ملاقات با ددلاین" این عبارتیه که همیشه می شنویم و چیزی که در ذهنمون نقش می بندده کسیه که تند تند در آخرین لحظات کارهاش رو انجام می ده. خب برای من هم تا یک وقتی به همین صورت بود؛ درست تا وقتی که "ملاقات با ددلاین" واقعا معنی ملاقات با ددلاین رو پیدا کرد.
ددلاین قد بلند و باریک،عصا قورت داده و کمی شلخته اما تمیز بود عطرش تند و مناسب مردهایی بود که به کارهای خیلی جدی مشغولن. وقتی که گفت سلام من ددلاین هستم خب کلمه های زیادی تو سرم ردیف شدن، کلمه هایی مثل بی مزه، مسخره و های. با این وجود عکس العمل بدی نشون ندادم، یعنی به عنوان کسی که همیشه جلوی غریبه ها در مورد حباب های تو دل یا نحوه ی بروز جنون در پرنده ها صحبت می کنه حق نشون دادن عکس العمل بد رو هم نداشتم، به هر حال باید هوای کارما رو داشت.
لبخند زدم و گفتم من نازنینم چه کاری از دستم براتون بر میاد آقای ددلاین؟
گفت که می خواد باهام قهوه بخوره و وقتی گفتم که وقت ندارم چون باید بدو بدو به کارهای اداری امروزم برسم جواب داد که میدونه و برای همین به راننده ش گفته که برامون قهوه بگیره و میتونیم در حالی که من رو به اداره ی مربوطه میرسونه با هم قهوه بخوریم. خب فکر میکنم مشخص باشه که من قبول نکردم. کی میره سوار ماشین غریبه ای بشه که یهو تو خیابون اومده سراغش و اسمشم گذاشته ددلاین؟ تشکر کردم و راهمو گرفتم و رفتم.
دومین ملاقاتم با ددلاین یه شب بارونی بود که منتظر تاکسی وایساده بودم و طبق معمول گیرم نمیومد؛مامان هم تو یکی از تکست های همیشگیش غر زده بود که چرا دارم دیر میرم خونه و استرس گرفته بودم برای دیر رسیدن؛این بود که وقتی تاکسی خالی رو جلوم دیدم سریع پریدم توش و گفتم که بقیه ی مسافرهارو هم حساب میکنم و بریم؛راننده گفت لازم نیست حتی خودتو هم حساب کنی نازنین جان و خندید و خب سرمو آوردم بالا و دیدم که بله راننده آقای ددلاین تشریف دارن.
توی راه برام توضیح داد که سالهاست که هربار من برای یک چیزی دیرم میشه منو میبینه؛غرغرهای من و داستان هایی که زیر لب برای خودم میبافم تا از موقعیتی که دیر شده فرار کنم به نظرش بامزه رسیدن و دلش میخواد که منو بیشتر بشناسه و چیزی که بهش جرات داده اینو بگه تد تاکیه که من دانلود کردم برای اینکه یاد بگیرم چطور یه آدم ددلاینی نباشم؛ترسیده که اگه من واقعا سعی کنم برای به موقع انجام دادن کارها برای همیشه منو از دست بده.
احتمالا اگه هرکس دیگه ای جای من بود فکر میکرد که این دیوونه کیه دیگه و سریع از ماشین پیاده میشد اما خب از آدمی که فکر میکنه به جای خون توی رگ هاش شکلات گرم نعنایی هست چه انتظاری دارین؟
حالا حدود 8 ماه از اون شب میگذره؛ من و ددلاین وارد رابطه شدیم.هیچ کاریو تا آخرین لحظه انجام نمیدم و برای رفتن به هیچ جا زود راه نمیفتم،با وجود علاقه م به صبح های زود همیشه آلارم رو طوری ست میکنم که صبحم دیر شروع بشه و درست وقتی که همه چیز دیر شده من دوست پسرمو ملاقات میکنم.
هیچ وقت فرصت نشده ازش بپرسم که چطور به این هیبت انسانی در اومده یا اینکه درآمدش از کجاست که میتونه چنین ماشین هایی با راننده داشته باشه؛ هیچ وقت نشده که با دل سیر ببوسمش یا باهاش یه دیت درست و حسابی برم وخیلی چیزهای دیگه ای که خب در یک رابطه ی معمول اتفاق میفته،گاهی میشینم و فکر میکنم آخرش که چی؟به کجا میخواد برسه؟ اما درست وقتی که به دستای استخونی با رگ های بیرون زده و دلبری هاش فکر میکنم تمام این فکرا اهمیت خودشونو از دست میدن و دور سرم قلبای صورتی و زرد میچرخه و فکر میکنم که برای چه کاری میتونم دیر کنم؟
گاهی دوستام ازم میپرسن که چرا نمیتونن دوست پسرمو ببینن و من جوابی بهشون نمیدم؛شاید فکر کنن که چنین دوست پسری اصلا وجود خارجی نداره و همه چیزو از خودم درآوردم اما واقعیتش اینه که نه تنها دوستام بلکه تمام آدم های دیگه هم ددلاینو ملاقات کردن؛هربار که هرکسی برای مساله ای دیرش میشه دوست پسر من اونجاست ولی فقط یه نفر تو دنیا هست که وقتی عبارت "ملاقات با ددلاین" رو میبینه درست مثل یه دختر چهارده ساله ی عاشق گونه هاش سرخ میشه و اون آدم منم.

*The Reason in Madness,in Love-Codes in The Clouds