۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه

Something Other Than Remaining

این وقت کتابخانه دوست داشتنی است.اکثر کسانی که از صبح آمده بودند وسایلشان را جمع می کنند و می روند؛معدود کسانی که باقی می مانند کسانی هستند که نزدیک ددلاین هایشان باشد؛یا حداقل من اینطور فکر می کنم.‏آدم های این ساعت سخت به کامپیوترهایشان زل زدند و گاهی،فقط گاهی سرشان را بلند می کنند،با خستگی به بقیه نگاه می کنند و خمیازه می کشند.‏
به نظرم باید قانونی می گذاشتند که آدم های بعد از غروب بتوانند لیوانشان را داخل سالن بیاورند.گمان می کنم قبلا هم گفته بودم که چطور غذا و نوشیدنی گرم باعث دلگرمی می شود،و آدم های بعد از غروب به هیچ چیزی بیشتر از دلگرمی احتیاج ندارند.‏
از کارهایم نوشتن دو رایتینگ،خواندن ده کلمه و صحیح کردن سه ریدینگ باقی مانده،حدود ساعت دیگر کار؛و این یعنی ساعت دیگری از کتابخانه را هم خواهم دید که هیچ دوست داشتنی نیست.شب!‏ 
شبها از آدم های ددلاینی به جز یکی دو نفر باقی نمانده اند و هوا خیلی تاریک شده و کتابخانه به طرز عجیب و غریبی ساکت و دلگیر به نظر می رسد.هیچ توضیح جالبی در مورد شب های کتابخانه وجود ندارد؛به خصوص از شبی که پرت شدم زمین و دست و بالم کبود شد و ساعت محبوبم شکست،یک طور بدی با شب های کتابخانه لج کردم.‏
برای امشب اما یک سیب و یک نارنگی دارم که قرار است مثل دو شوالیه ی دلیر با دلگیری شب های کتابخانه مبارزه کنند و به ‏خاطرشان خوشحالم.‏

۱۳۹۲ آذر ۱۷, یکشنبه

Escaping The Weight Of Darkness

بینی من دو بار شکسته.تنها راه نفسم دهانم است.هوایی که نفس می کشم همیشه باید سرد باشد و اتاقم در شب های خیلی سرد زمستان هم بدون وسیله ی گرمایشی است.‏
کیف های آب گرم خوب بودند برای من،اما نیمه شب ها همیشه سرد می شدند و من ِ خواب اینقدر حوصله نداشت که بیدار شود،منتظر جوش آمدن آب شود برای گرمای بیشتر.‏
کمی پاهایم را بیشتر در دلم جمع می کردم و گرم می شدم.‏
پارسال کسی از سفری برایم یک کیف آب گرم هدیه آورد.کیفی که به برق می زنی اش و بعد از 1.5 دقیقه مایع داخلش به جوش می آید و می توانی نیمه شب بیدار شوی و برای گرم شدنش فقط یک دقیقه صبر کنی.و جای دستکش مانندی برای دست هایم دارد که همیشه ی خدا یخ زده اند،و سرخابی است با طرح هایی بسیار زیبا.‏
 من هربار که نگاهم به این کیف می افتاد نمی توانم لبخند نزنم از اینکه یک نفر چقدر می دانسته  شب های زمستان احتیاج به گرما دارم،دست هایم همیشه یخ زده اند و چقدر به زیبایی اهمیت می دهم و چه رنگی را دوست دارم.‏
نمی توانم لبخند نزنم از اینکه یک نفر چقدر می دانسته که من چطور "من" هستم؛

۱۳۹۲ آذر ۱۵, جمعه

Friday's Pretty Icons

کسانی هستند که دوست دارند در زندگیشان کسی باشد؛تمام اوقاتشان را دوست دارند با کسی شریک باشند.من جزو این دسته نیستم،قسمت های زیادی از زندگیم را فقط برای خودم می خواهم و تنها بودن در این اوقات برایم لذت بخش تر است.‏
    اوقاتی اما هستند که دوست دارم کسی کنارم باشد؛دوست دارم کسی کاری برای انجام دهد که خودم تونایی اش را دارم اما دوست دارم کسی کنارم باشد و برایم انجامش دهد.‏
  وقت هایی یک سوال علمی به ذهنم می رسد و دلم می خواهد یک نفر کنارم اینقدر دانشمند باشد که جوابشان را با حوصله برایم توضیح دهد؛صبح های زود دوست دارم به کسی صبح به خیر بگویم؛و روزهای تعطیل دوست ندارم تنها کیک بپزم.‏
   روزهای تعطیل دوست دارم یکی باشد که نگذارم در آشپزیم دخالت کند؛بنشانمش پشت میز چوبی آشپزخانه و یکهو یادم بیفتد که  شیر کم چرب برای تارت خوب نیست و بفرستمش برایم شیر پر چرب بخرد؛و وقتی برگشت نارنگی ها بریزم جلویش و بگویم پوست داخلی نارنگی ها را برایم بکند و همینطور که دارد نارنگی ها را به جای پوست کندن می خورد،غرغر کنم که این نارنگی ها را برای تارت گذاشتم،نه برای خوردن.‏و بعدتر بنشینیم و دوتایی فکر کنیم که چه کسی را مهمان تارت روز تطعیلمان کنیم.‏
  و تمام اینها فکر های وقت پختن کیک هستند،بعد از پخته شدنش جادوی خواستن یک نفر از بین رفته.دلم میخواهد تنها پای لپ تاپم ولو شوم و در حال سریال تماشا کردن تارت نارنگیم را ریز ریز بخورم و غش غش بخندم بی اینکه فکر و دغدغه ی کسی پس ذهنم باشد.‏
Sunday's Pretty Icons-Belle And Sebastian 

۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه

Children building this rainman out of snow

من در سال های بعد از جنگ متولد شدم؛وقتی که شیر خشک ها کوپنی بودند و مکمل غذایی کودک کالایی فانتزی بود و جزو واردات کشور نبود.‏
 دو سال بعد از من برادرم متولد شد و ایران بعد از جنگ آن قدری جان گرفته بود که برای کودکانش غذای مکمل وارد کند.‏
چند دقیقه ی پیش،پِی نارنگی به آشپزخانه رفته بودم که چشمم خورد به قوطی فلزی سرلاک گندم و شیر و عسل.کمی از سرلاک را کف دستم ریختم و به محض اینکه دهانم مزه ی سرلاک را تشخیص داد دیگر 24 ساله نبودم.‏
خیلی محو،سه سال و نیمه بودم،سر سفره ی صبحانه ی روز جمعه در هال کوچک خانه ی قبلی.مامان برای فرجاد پیش بند بسته بود و سرلاک را قاشق قاشق در دهانش می گذاشت، ومن خیلی ناگهانی دستم را در کاسه ی سرخابی ملامین فرو کردم؛از آن به بعد من هم برای صبحانه سرلاک پنج غله داشتم.‏
می دانید،کمی غیر قابل باور است که این دست ها همان دست های سه ساله ای باشند که در کاسه ی سرلاک فرو رفته اند؛اگر دست هایم امشب سرلاکی نمی شدند هیچ به خاطر نمی آوردم که 21 سال پیش هم صاحب این دست ها من بودم.21 سال دیگر با چه نشانه ای دست های امروزم را به خاطر بیاورم؟ 

*the tumbled sea

۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

God knows my feet are aching,And I've got mountains ahead to climb

دلم کسی را می خواهد که بتواند حساب کند یک حباب آب چقدر باید بزرگ باشد که ترکیدنش باعث شود یک ساعت تمام بر روی کل کره زمین باران ببارد.‏
و با حوصله این را شبیه یک قصه برایم توضیح دهد تا وقتی که خوابم ببرد.‏
*joe brooks-these broken hands of mine


۱۳۹۲ آبان ۶, دوشنبه

but it's really harder than easy

پشت میز نشستم گریز آناتومی می بینم و نیمرو و قهوه می خورم؛ناهار زود هنگام.‏
ناخن هام لاک زرشکی دارند؛هیچ کس خانه نیست،هیچ کس هم در زندگیم نیست و خوشحالم.‏
ناهار زود هنگام برای رسین به کلاس تافله و داشتن نمره ی بالای 90 برای ژانویه.
عصر احتمالا به گشتن بین مغازه ها و انتخاب کفش رانینگی که قرار نیست باهاش بدوئم و دونات خوردن می گذره.
دفتری که برای کلاس می برم با پارچه ی گل دار جلد شده و یکی از هدایای دفاعمه.
باید قبل از رفتن ضد آفتاب به صورتم بزنم و خط چشم بکشم.
برای راه آهنگ های جدید دانلود کردم،و لبخند صورتم به خاطر آدم های جدیدی که امروز خواهم دید و البته آهنگ های جدید آیپادمه.
این تمام زندگی ایه که  من حالا دارم،تمامش.
*Harder than easy-jack savoretti

۱۳۹۲ مهر ۲۰, شنبه

They tell me your blue skies fade to grey,They tell me your passion's gone away,And I don't need no carryin' on

پارسال همین موقع اوقاتم خیلی خوب می گذشتند؛در طول هفته روزهایی که دانشگاه نبودم کتابخانه بودم،صبح ها در راه شیر پاکتی کوچک می خوردم،ناهار ها کنار حوض پایینی کتابخانه بود و در راه برگشت سلکشنی را گوش می کردم معمولا همان روز بین درس خواندن هایم در کتابخانه درست کرده بودم.‏
حالا وقتی به تمام آن روزها فکر می کنم دلتنگ می شوم؛با این حال وقتی قرار می شود که دقیقا همان شرایط مشابه برایم پیش بیاید روزهایم همان شکلی باشند حس می کنم این دیگر چیزی نیست که بخواهم.‏یک طور عجیبی،دیگر هیچ چیز،چیزی نیست که من می خواهم.‏
بیست و چهار سالگی گیج است؛نه پختگی و قدم های محکم بزرگسالی را دارد و نه سبک سری جوانی را.‏
زندگی نا معلوم تر از هروقتی است؛نمی دانم پاییز آینده هنوز در این خانه زندگی می کنم یا نه؛نمی دانم پاییز آینده را در تهران خواهم گذراند یا نه.سه مسیر جداگانه برای زندگیم در یکسال آینده تعریف کردم به اندازه ی چند سال نوری از هم فاصله دارند.و در بین این همه آشفتگی آدم هایی سعی می کنند وارد زندگیم شوند و من می ترسم که نکند با نه گفتن به کسانی که گاهی همه ی چیزهایی که می خواهم را هم حتی دارند،اشتباه کرده باشم؛و همه چیز سخت تر و آشفته تر می شود.‏
 می دانم که اگر پشت یک چیزی،حالا هرچیزی را نگیرم زندگیم می شود  شبیه همین بزرگسال هایی که همیشه می خواهند یک کاری کنند اما روز به روز جراتشان کم می شود و تا آخر عمرشان همه چیز معمولی برایشان می گذرد؛و شاید از یک وقتی دیگر حتی فکر هیچ زندگی غیر معمولی هم درذهنم نباشد.‏
این عصرها که با الهه بیرون می رویم خیابان ها را الکی چرخ می زنیم،از کافه های غریبه جایی وسط راه برگشت شیر کاکائو با خامه ی اضافه می گیریم و غش غش می خندیم،همه چیز خوب و شاد است؛اماهمان وقتی که آهنگ ها را تند تند عوض می کنیم تا قبل از رسیدن به خانه به اندازه ی کافی آواز خوانده باشیم،فکر می کنم چه اتفاقی قرار است بیفتد؟و سردم می شود.‏
*Bad Day-Daniel Powter