۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

then I close my eyes

ساق پای چپم دیشب وقتی توی خواب داشتم میپریدم روی اژدهای کهرباییم گرفت و بیدار ‏شدم،تمام امروز ساق پای دردناکی داشتم...‏
لابد تا من باشم که خواب اژدها و قلعه نبینم.‏
 حالا نیمه شب ِ روزی با طعم شکلات توت فرنگیه...دیوید گیلمور از سر شب تا الان داره میخونه و الان به اون آهنگی رسیده که میگه جایی که ما شروع میکنیم درست همونجاییئه که همه چیز تموم میشه...‏روی نوک انگشتام وایمیسم و گونه ی آقای گلیمور رو به آرومی میبوسم و جای رژ لبمو از روی گونه ش پاک میکنم..‏
روزهای خوب بیست و دو سالگی مثل شکلات تو دهنم آب میشن هر روز یه طعم...‏
یه روز کیت کت قوطی سیگاری،یه روز دیگه شکلات توت فرنگی و روز بعدترش فندق؛میلی به شکلات نعنایی ندارم...‏ 
سایت هواشناسی رو چک میکنم فردا با احتمال 50 درصد بارون عصرگاهی خواهیم داشت.‏
موهامو میپیچم دور انگشتم و سیب گاز میزنم؛
سرخوشی های شبانه و دیروقت خطرناکن،راحت تبدیل به بغض های شدید و بی دلیل میشن..‏
... بعد از تموم شدن این سیب باید بخوابم

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

But nothing ever happens and I wonder

میدونین..همین الان دارم خودمو مجبور میکنم که یه چیزی بنویسم و بعدتر پاک نکنم پس شاید همچین نوشته ی خوبی از آب در نیاد
همین یک ساعت پیش مشغول حلوا درست کردن بودم نه به خاطر نذر و نه به خاطر خیرات فقط به خاطر اینکه پارسال وقتی که خیلی دلم خوراکی میخواست یه پیرمردی بهم حلوا تعارف کرد و من خیلی بهم مزه کرد و گفتم خب منم سال دیگه درست میکنم که یکی از حلوای من ذوق کنه
آشپزی خوبه اگه بخوام چند تا کار محبوبم تو این دنیارو نام ببرم سومیش میشه آشپزی 
آشپزی مثل جادوگریه.شاید حتی جادوگر ها هم ندونن که باید کدوهای مربارو قبل از درست کردن یه شب تو آب و آهک خوابوند یا مربای به کمپوت سیب رو تو ظرف مسی درست کرد تا قرمز بشن یا تخم مرغ های کیک یک ساعت قبل از درست شدن باید از یخچال بیرون بیان تا دماشون به دمای اتاق برسه وگرنه کیک خوب پف نمیکنه و خیلی ریزه کاری های دیگه ای به فکر هیچ کس نمیرسه و خیلی ریزه کاری های دیگه ای که خودت وقت آشپزی کشف میکنی
مثلن کی میتونه حدس بزنه که اگه تو مواد دلمه یه خامه ی کوچیک هم بریزی مزه دلمه هات بهشتی میشه 
در مورد آشپزی پر حرفی نکنم چون باید اندازه ی یه کتاب آشپزی حرف زد،حلوارو میگفتم..‏
اول یه حلوای پررنگ درست کردم و بعد از اون یه حلوای کم رنگ؛تو سینی یه ردیف حلوای پررنگ ریختم یه ردیف حلوای کم رنگ و بعد با چاقو روش خط کشیدم 
حلوای پلنگی بامزه ای شد.‏
بعدتر دوش گرفتم چون دختر همیشه باید بوی عطر و شامپو و لوسیون بده نه بوی آشپزخونه.‏
حالا هم اینجا نشستم و زیر لب آهنگ درخت لیمو رو میخونم که ین روزا همش تو سرم میچرخه
یه چیزی هم میخواستم در مورد ظریف کاری های روح بگم اونم اینه که هیچ وقت به آدمایی که به ریزه کاری های روحتون توجه دارن،اعتماد نکنید همیشه به آدمهایی اعتماد کنید که نهایت دقتشون این باشه که مثلن بدونن که تند تند پلک میزنی اینجوری کم کم شیارهای باریک روحتون از بین میرن و خوشبخت تر و خوشحال تر خواهید بود

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

افسانه ی پیچ امین الدوله



دختر پيچ امين الدوله دختر خاصي بود،وقت گل دادن پيچ امين الدوله كه ميشد پوستش رنگ گل هاي امين الدوله سفيد نباتي ميشد و بقيه مواقع پوست رنگ پريده اي داشت.
وقتي كه از كنارش رد ميشدي طوري بوي گل ميپيچيد كه حس ميكردي از كنار ديوار آجري خيسي كه پر از پيچ امين الدولست رد شدي...
در واقع اون از اولش اينطوري نبود بذاريد قصرو از يه جاي ديگه براتون تعريف كنم.
تو افسانه ها اومده كه اين گياه اون اولا يه پيچك معمولي بدون گل بوده با برگهاي سفيد و نباتي،تا اينكه يه روز يه دختري تو يه باغي زير اين پيچك منتظر كسي كه دوسش داشت وايساده بود اما پسر دير كرده بود دختر كه حوصلش سر رفت شروع كرد برگاي نباتي پيچكو تا زد و شكل گل درستشون كرد پسر باز دير كرد و دير كرد و دختر برگاي بيشتريو شكل گل كرد.
فرداي اون روز پسر هنوز نيومده بود اما دختر تمام برگاي نباتي رو شكل گل كرده بود..دختر بازم دست از انتظار برنداشت شروع كرد برگاي نباتي كه حالا شكل گل شده بودنو لاي موهاش و رو يقه ي لباسش گذاشت تا وقتي پسر ميرسه قشنگتر باشه..
گل ها بوي موهاي دختر و عطر پيرهن سفيدشو گرفتن حتي ميگن كه بعضياشون كنار سفيدي پيرهن دختر رنگشون سفيد به نظر ميومد.
روز سوم دختر از انتظار كشيدن خسته شد با گريه تمام گلارو از روي موهاشو پيرهنش ريخت روي زمين و رفت...
بعد از اون به بعد پيچك بي گل هر سال پر از گلهاي نباتي - سفيدي ميشد كه بوي موها و پيرهن دخترو رو ميدادن و هر 1 ميليون سال يه بار پيچ امين الدوله دختری انتخاب ميكرد که موهاش بويي شبيه بوي دختر منتظرو بدن و گل هارو بذاره لاي موهاش تا پيچ امين الدوله بازم بتونه گل بده.
دختر قصه ي ما وقتي متولد شد كه 1 ميليون سال از آخرين باري كه پيچك دختريو انتخاب كرده بود گذشته بود...
وقتي كه دختر به دنيا اومد فصل گل دادن پيچ امين الدوله بود وهره ي پنجره ي اتاق كوچيك و ياسي رنگش پر از گل شده بود روزها مامان دختر كوچولو پنجره ي اتاقو باز ميكرد و اتاق پر ميشد از عطر امين الدوله گاهي كه باباي دختر كوچولو سرشو كه پر از كركاي نرم و كمرنگ بودو ميبوسيد و ميگفت دختر من بوي گل ميده و اينطوري بود كه پيچ امين الدوله دخترشو انتخاب كرد...
بعدتر ها بارها شده بود كه از دختر ميپرسيدن كه چه عطري استفاده ميكنه و اون جوابي نداشت تا بده،و تغيير رنگ پوستشو به آب و هوا نسبت ميدادن...
تا اينكه يه روز دختر كوچولوي قصه مون عاشق شد،گاهي براي كسي كه دوسش داشت از حياط گل امين الدوله ميچيد تا اتاق و ماشين پسر بوي گل بگيره.
يه شب درست چند روز قبل از عروسي دختر با كسي كه دوسش داشت،خواب عجيبي ديد؛

خواب ديد كه لباس عروسي تنشه و روي موهاش و يقه ي لباسش پر از گلاي امين الدولست..صبح كه بيدار شد با خودش فكر كرد كه چقدر حيفه كه عروسيش تو زمستونه و پيچ امين الدوله گلي نداره تا مث خوابش رو موهاشو يقه ي لباسش بذاره...
اما فكر ميكنيد چي شد؟صبح روز عروسي كه يه صبح برفي هم بود دختر بيدار شد و كنار پنجره رفت و هره ي پنجره پر از گل امين الدوله بود...كنار برف!
اينجوري بود كه موهای عروس ما پر از گل امين الدوله شد و پيچك تا يه ميليون سال ديگه هم پر از گل هاي خوشبو شد.

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

I guess it doesn't matter anymore

به رستاخیز فرهنگی ایران در خراسان بزرگ فکر می کنم...‏
 شاید اگه میتونستم همه ی مردای تاریخی رو از تو کتابا بیرون بکشم زندگی جور بهتری میشد...‏
لابد این پیرمردها هم دوست داشتن که با دختر جوونی مثل من سر و کله بزنن..‏
شاید دورکیم رو به اسم کوچیک صدا میزدم..لبامو غنچه میکردم و میگفتم امیل..وای که چه دختر خنگی هستم من،ناراحت نمیشی اگه این نظریه رو دوباره برام توضیح بدی؟
 و شاید وقتی خانوم مید مشغول یاد دادن روش تحقیق میبود بهش میگفتم اوه مارگارت دلت میخواد که دوشنبه با من برای مانیکور کردن ناخون هات بیای؟
شاید ابن بطوطه وقت نوشتن تحلیلم روی سفرنامه ش کنارم مینشست و راهنماییم میکرد...احتمالن سعی میکردم محتاط باشم..هرچی نباشه این آدم تو کل سفر نامه ش در مورد زن ها حرف زده..‏
 شاید بعد از این که درسم رو از این مرتیکه کرسول گرفتم،بهش حالی میکردم که دنیا فقط تو اون اروپای کوچیک و احمقانش خلاصه نشده و نژاد پرستی  پنهانش رو توی صورتش میکوبیدم..‏
گالان اوجا و سولماز اوچی رو از تو کتاب میکشیدم بیرون سرمو میذاشتم رو دامن سولماز و وقتی با موهام بازی میکرد میگفتم برام قصه بگین،قصه های شما درس 
منه..‏
...
مشخصن دنیا جای بهتری میبود اگه با جامعه شناس ها و مردم شناس ها معاشرت میکردم و درس یاد میگرفتم و با نویسنده های داستان ها بیرون میرفتم و خوش میگذروندم...دلبری میکردم و میذاشتم که دستمو ببوسن و اگر که گونه هام رو میبوسیدن سرخ میشدم..مردهای قدیمی این جور چیزهارو دوست دارن...‏
دوباره به دلیل رستاخیز فرهنگی در خراسان بزرگ فکر میکنم...حوصله ی دلبری کردن ندارم..اصلن به من چه که این چشم ها محکم روی هم بسته شدن؟من پیرهن لیمویی میپوشم و به روز ها اجازه میدم که بگذرن
دلیل رستاخیز فرهنگی هم لابد مدرسه ی نظامیه و راه ابریشمه...‏

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

long time ago..far far away...

بسته ی بسکویت ساقه طلایی مینو رو باز میکنم..‏
پیرهن بافتنی گلدار زرشکی پوشیدم و جوراب شلواری قهوه ای،مامان محکم موهامو برس میکشه تا ببافه،از شدت درد چشمام پرِ اشک میشه..‏
تا مامان غفلت کنه خوابم برده..‏
تو همون حال خواب و بیدار مامان به دست های خشکی زدم کرم نیوآ میزنه و تو کوله پشتیم یه بسته بسکویت دیجستیو،یه ظرف میوه و یه شیر پاکتی سه گوش میذاره...‏
هوا هنوز اون قدری روشن نشده..بابا بغلم میکنه و تا ماشین میبره..رو صندلی عقب ماشین دراز میکشم و سرما کم کم خوابمو میپرونه..‏.‏  
نیم ساعت بعد شکل سیب رنگ آمیزی شده ی تو کتاب زبانمو به مرجان جون نشون میدم و وقتی ازم میپرسه سیب به انگلیسی چی میشه بهش جواب میدم اپل!‏  بعد ِ وقت خمیر بازی،عمو مهدی میاد؛ارگ میزنه و میخونه..حسابی با آهنگاش میرقصیم...‏
به نظرم عمو مهدی بلند ترین آدمیه که تو دنیا وجود داره، و من دوسش دارم به همین خاطر حتی وقتی که لپمو میکشه و دردم میاد بهش ‏‏چیزی نمیگم..‏
 ناهار ساندویچ سالاد الویه با نون لواش داریم،مرجان جون میگه نازنین مواظب باش از زیر ساندویچ داره میریزه...‏
بلد نیستم ساعت بخونم از مربی میپرسم چقدر تا ساعت 3 مونده..‏
ساعت 3 مامان میاد...بهم میگه چیکارا کردی عسلی؟و من سیر تا پیاز روزمو براش تعریف میکنم..‏
همینجوری که میریم اگه آب توی جوب ها گل آلود باشه مامان میگه ببین نازنین به جای آب جوبا پر از شیر کاکائو شدن،من همش دلم میخواد لیوانمو از تو کوله بیرون بیارم و شیر کاکائو بخورم،با این حال مامان اجازه نمیده،میگه اینا شیرکاکائو های غیر ‏بهداشتی هستن و آدمو مریض میکنن؛میخندم و میگم گولت زدم خودم میدونم شیر کاکائو نیستن..‏
 بعدتر مثل هر روز چیپس بازی میکنیم،مامان میگه همه ی این برگای زردی که روی زمین ریختن چیپسن،واسه همین وقتی زیر پا لهشون میکنیم خرچ صدا میدن،مسابقه میذاریم هر کس چیپسای بیشتری بخوره
بسکویت ساقه طلایی که تموم میشه...22 ساله ام
نزدیک صبحه،دستهام خشکی زدن و لوسیون گیلاس وحشی تموم شده،فکر میکنم 
کی میخواد بره هایلند؟
تو سایت هواشناسی میچرخم..شنبه ی آینده برف میباره،به پوشیدن بوت یو جی جی ها فکر میکنم که تمام بهار و تابستون منتظر پوشیددنشون بودم..‏
 و تصویر رویایی و دوست داشتنی روزهای برفیم تو ذهنم میاد و آهنگِ تو خورشیدی...‏
  من که با لباس چارخونه ی قرمز و صورت رنگ پریده از سرما و لب هایی سرخ درست شبیه یه توت فرنگی وسط سفیدی برفا وایسادم...و دست هایی که از پشت دور کمرم حلقه میشن..و من که آروم صورتم رو برمیگردونم...‏
آه بله آقای آرنالدز مشخصن میفهمم یو آر د سان چه مفهومی داره...
باید بخوابم،برای فردا کلی درس دارم،درس هایی خیلی سخت تر از سیب قرمز توی کتاب زبان..‏

۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

Heaven is wrapped in chains


اون روز من و ليليان بعد از مدتها براي پيك نيك  به خارج شهر رفتيم،بعد از ازدواجمون هر دو سخت مشغول كار و درس بوديم تا از مخارج زندگيمون تو اين شهر بر بيايم؛
در واقع اگه به من بود ترجيح ميدادم آمريكارو ول كنم و تو عمارت بزرگي كه از اجدادم تو نروژ بهم به ارث رسيده بود زندگي كنم اما ليليان واقعا آمريكارو دوست داشت و من هم اونقدر عاشقش بودم كه به خاطرش سختي زندگي اينجارو تحمل كنم؛بگذريم...
داشتم از اون روز كذايي ميگفتم كه لي لي توي دشت اينور اونور مي دويد و موهاش تو باد پخش ميشدن،من تماشاش ميكردم و فكر ميكردم كه چه قدر اين موجود قشنگ و كوچیک رو دوست دارم.

حوالي ظهر بود كه بهم گفت ميره از گلاي ريز كنار رودخونه برای گلدون خالی میزمون بچینه،
من هم دراز كشيده بودم و سيگار ميكشيدم كه يهو یه نور سرد آبي كل دشتو گرفت لي لي جيغ زد و بعد از اون چند دقيقه بيهوش شدم..
وقتي كه به هوش اومدم خبري از نور آبي نبود به سمت رودخونه دويدم تا ببينم حال ليليان چطوره اما اثري از ليليان نبود،يه دختر بچه مشغول چيدن گل هاي كنار رودخونه بود،ازش پرسيدم كه خانومي با مشخصات لي لي رو ديده يا نه؟
گفت كه نديده،بلند اسمشو صدا كردم ليلياااااان 
و به جاي لي لي دختر بچه به من گفت با من كار داشتين آقا؟
به سمتش برگشتم...خداي من!باور نكردني بود دختر شباهت عجيبي به عكسهايي داشت كه از بچگي ليليان ديده بودم،با شك پرسيدم كه اسمت ليليانه؟و اون سرشو تكون داد،باز پرسيدم ليليان استراوس؟گفت بله!
حس كردم دارم ديوونه ميشم چطور همچين چيزي ممكن بود؟

به سمت رودخونه رفتم و خودمو توي آب تماشا كردم،قيافم شبيه 20 سالگيم شده بود!
با خودم گفتم اين حتما يه خوابه و بيدار ميشم در حالي كه لي لي كنارم با دهن نيمه باز خوابيده و دستاشو دور بازوي من حلقه كرده...
تو همين فكر بودم كه دختر كوچولو به من گفت آقا شما ميدونين من چرا اينجام؟
...
راستش هيچ حوصله ندارم براتون تعريف كنم كه اون روز چي به سر من اومد تا بلاخره با واقعيتي عجيبي كه خودشو توي صورتم كوبيده بود كنار بيام،هيچ وقت نفهميدم اون نور آبي رنگ چي بود از كجا اومده بود چرا باعث اين تغيير شد و چرا باعث شد كه ليليان هم جسم و هم ذهنش مثل يه دختر 10 ساله بشه و من فقط جسمم مثل يه پسر 20 ساله بشه...
بعد از تمام ناباوري ها و ماجراهايي كه با مادر لي لي داشتيم تصميم گرفتيم كه از آمريكا به نروژ بريم...
روزاي آخري بود كه آمريكا بوديم؛لي لي درست مثل بزرگساليش دلش نميخواست كه از اينجا بريم و كلي بهونه گيري ميكرد.

يه روز صبح تو اوج غرغرهاي لي لي به مادرش گفتم كه ميبرمش گردش و باز به همون ييلاق خارج شهر رفتيم من نشستم يه طرف و لي لي مشغول گشت و گذار شد،بهش گفتم كه زياد دور نشه...
تمام مدتي كه اونجا نشسته بودم به زندگي خوبي كه داشتم فكر ميكردم و نابود شدنش جلوي چشمام...به لی لی..به برنامه ی هایی که برای اولین سالگرد ازدواجمون داشتیم...فکر کردم شاید وقتی بزرگ شه عاشق مرد دیگه ای شه..از تصورش هم دیوونه میشدم..

تا اينكه يهو باز همون نور آبي دشتو پر كرد، و باز چند دقيقه بيهوش شدم...
وقتي كه به هوش اومدم ليليان رو از اون طرف دشت ديدم كه با لبخند به سمتم ميومد با اندام باريك و بلند 21 سالش و موهاي صاف و مشكي؛

ليليان ِ من برگشته بود...لبخند همه ي صورتمو گرفت و بلند گفتم لي لي...
لي لي اومد نزديك من و گفت اوه پدربزرگ چي اينجوري خوشحالت كرده كه لبخند ميزني؟

۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

And the leaves that are green turn to brown

 کمی غمگینم...‏
از اون دست کمی غمگینم های زنونه که هیچ جوری نمیشه حس غم انگیزی که تو واژه ی "کمی" هست رو توصیف کرد...‏
 ...‏فکر میکنم که کاش چای دوست داشتم
اون وقت احتمالن میشد که گاهی کسی رو برای چای دعوت کنم خونه و چای رو با طعم های مختلف دم کنم چای با دارچین یا هل یا زعفرون و یا حتی کمی شیر..‏
و میشد که یک کاسه ی کوچیک بلوری رو پر از آب کنم و چند تا از لاله عباسی های حیاط رو تو آب بندازم و کاسه رو تو سینی چای بذارم.‏
امروز پایین موهام رو با زحمت بسیاری کمی فر کردم،حالا موهای قشنگی دارم موهایی که بلندیشون تا کمر دامنم میرسه با رنگ های در هم و برهم قهوه ای و عسلی..و وقتی که سرم رو میچرخونم حلقه های پایین موهام تو هوا پخش میشن.‏
موهایی مناسب برای دعوت کردن کسی برای چای.‏
و از بین لباس ها...به گمونم باید دامن پلیسه دار طوسیم رو میپوشیدم با بلوز بافت نازک سفیدی که دکمه های صدفی داره...‏
شاید به کسی که برای چای اومده بود میگفتم عزیزم،عزیزم شما ترجیح میدی که چای رو با هل و زعفرون و نبات بخوری یاخامه ی شیرین؟
وقت ریختن چای توی فنجون ها میذاشتم که سفیدی دستام خودشون رو نشون بدن،کنار لاک پوست پیازی روی ناخون هام...‏
و شاید وقتی که میخواست فنجون رو برداره از تماس خفیف دست هاش با دست هام کمی هول میشدم و با دستپاچگی دست هام روی پلیسه های دامنم میذاشتم...‏
و موزیک،باید به موزیکی فکر کنم کنم که وقت چای خوردن باید پخش میشد...آهنگ های قدیمی..شاید دانکن یا پائول سیمون..‏
اگر قرار بود کسی رو برای چای دعوت کنم همه چیز بی عیب و نقص می بود...‏
 اما من چای دوست ندارم،هیچ وقت نداشتم...‏
و کمی غمگینم...کمی‏