همه چيز از 9 صبح روز يكشنبه اي شروع شد كه مرد به محل كارش رفت و وقتي تازه پشت ميز نشسته بود كنار سيم ها و كاغذهاي روي ميز يه پر صورتي ديد و بي اينكه بهش توجهي بكنه فوت كرد و كامپيوترش رو روشن كرد و به كارهاي معمولش رسيد.
جمعه ي همون هفته بود كه مرد براي پياده روي بعدازظهر جمعه آماده ميشد،سلكشن موزيك مخصوص جمعه ها و شلوار و سوييشرت طوسي؛وقتي سوييشرت رو از جالباسي برميداشت روي سرشونش يه پر صورتي ديد.
پرو برداشت و زير لب زمزمه كرد اين ديگه از كجا اومده.. و تو سطل آشغال اتاقش انداخت؛هيچ به ياد پري كه اول هفته كنار ميز كارش ديده بود،نبود..
فردا صبح وقتي كه در ماشينو باز كرد روي صندلي باز يه پر صورتي بود،با صداي بلند گفت:محض رضاي خدا اين ديگه چيه؟
پدرش كه كنار ماشين ديگه اي وايساده بود پرسيد چي؟
گفت هيچي،پرو برداشت و گذاشت توي داشبورد و رفت...
تا آخر هفته داشبورد پر از پراي صورتي شده بود كه مرد هيچ توضيحي براشون نداشت.
براي دختر همه چيز از وقتي كه به دنيا اومد شروع شده بود...
وقتي كه اولين روزاي به دنيا اومدنش بود و مادرش توي تخت خوابش يه پر صورتي پيدا كرده بود و فكر كرده بود كه پر از يكي از وسايل سيسموني دختر كوچولو جدا شده باشه،وسايلي كه همه صورتي رنگ بودن.
اما پر صورتي مال هيچ كدوم از وسايل سيسموني نبود و هر روز صبح تو تخت خواب دخترك يه پر صورتي بود...
مادرش تا مدت ها دنبال منبع پر ها بود،رختخواب رو عوض كرد و عروسك هاي كنار تخت رو و هر جايي كه ممكن بود پرا از اونجا پيدا شده باشن..بعد تر دختر رو تو اتاق خودشون خوابوند و باز صبح وقتي كه بيدار ميشد كنار دختر يه پر صورتي ميديد؛حتي يه بار تا صبح بيدار نشست و به دخترك چشم دوخت تا بفهمه اين پرها از كجا پيداشون ميشه و پري نديد،صبح وقتي كه لباس دخترك رو عوض ميكرد روي شكم سفيد و نرم دختر يه پر صورتي بود...
بعد از يه مدت مادر با پرهاي كنار دختركوچولوش كنار اومد و بهشون عادت كرد،همونطور كه آدما به هرچيزي عادت ميكنن.
دختر با پرهاي صورتي بزرگ شد،پرهايي كه هيچ وقت نه خودش نه هيچ كسي توضيحي براشون نداشت،بچه تر كه بود مادرشو سوال پيچ ميكرد كه اين پرا از كجا ميان؟چرا بقيه ي بچه ها پر ندارن؟چرا اين پرا صورتين؟و هزار و يك سوال كه به ذهن هر بچه اي ميرسه...مادرش براش يه داستان سر هم كرده بود در مورد اينكه خودش هر شب پر هارو تو تخت دختر ميذاره چون براش شانس ميارن
و دختر بعدتر ها براي دوستاش يه داستان سر هم كرده بود در مورد اينكه اين پرهارو از بازار ميخره چون از پر و رنگ صورتي خوشش مياد.
براي فرشته اما داستان از روز قبل از دنيا اومدن دختر شروع شده بود...
روزي كه بهش گفتن هر شب بايد يكي از پرهاي بال صورتيش رو بكنه و توي تخت خواب دختر بذاره و وقتي كه دختر 22 ساله شد هر روز پري از بال هاشو براي مرد بذاره...
و همه ي اين داستان يه روز يه جايي به هم گره خورد كه هزار تا اتفاق يك در ميليون افتاد و مرد و دختر سر راه هم قرار گرفتن.
اوايل پاييز بود از اون وقتهايي كه هيچ كس انتظار نداره بارون شديد بباره و دخترك تو خيابون خيس و منتظر تاكسي بود و مرد گفت كه ميتونه تا انتهاي خيابون كه بهتر تاكسي گير مياد برسونتش و دختر سوار شد و مرد داشبورد رو باز كرد تا چيزي برداره و دختر پرهاي صورتي رو ديد و مردو سوال پيچ كرد،درست مثل وقتي كه بچه بود و مادرشو سوال پيچ ميكرد...و مرد بهش داستان پر هارو گفت و دختر هم داستانشو گفت و مرد دخترو تا خونه رسوند و دختر پرهاي توي داشبورد رو برداشت و گفت فكر ميكنم اينا مال من باشن...
و اونا باز همديگرو ديدن روزهايي كه بارون ميومد يا نميومد و روزهاي برفي...
و اونها تا هميشه با هم بودن؟
باز پرهاي صورتي رو ديدن يا نه؟
هيچ وقت فكر كردن كه پاي فرشته اي در ميون باشه؟
...
دختر روي تخت غلط زد وگفت:حتمن فهمين كه پاي يه فرشته در ميون بوده و حتمن همديگرو دوست داشتن...كسي خبر نداره تا كِي ولي ديگه تنها نبودن.
و اوايل پاييز بود و دختر توي تختش بود و ذهنش پر از داستانايي كه تو هر كدوم يه جور عاشق ميشد و يه مدل خوشبخت ميشد...
دختر تنها بود و ذهنش پر از داستان هايي كه اوايل پاييز هر بار يكجور اين تنهايي تموم ميشد.
۱۳۹۰ مهر ۵, سهشنبه
۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه
قصه ي زني كه حواسش به همه چيز بود
زني كه حواس به همه چي بود،زن خوشبختي بود؛اين رو هم مردم ميگفتن و هم خودش به خوبي ميدونست
هر روز صبح كه بيدار ميشد حواسش بود كه براي شام چي بپزه و براي عصرونه چي،حواسش بود كه اگه لبو پخت حتما توش شكر قهوه اي بريزه و هيچ وقت دسري با كيوي درست نكنه چون شوهرش دوست نداره
حواسش بود كه با دانشجوهاش كه فقط چند سال از خودش جوون تر بودن چطوري برخورد كنه كه كلاساش به خوبي پيش برن
عصرها حواسش بود كه دوش بگيره لاك ناخون هاشو مرتب كنه موهاشو درست كنه آرايش كنه و وقتي شوهرش ميرسه ببوستش و بهش خوش آمد بگه
زني كه حواسش بود ميدونست كه تو 27 سالگي اولين و تو 31 سالگي دومين بچش رو به دنيا مياره و حواسش بود كه براي جز جز زندگيش برنامه ريزي كنه.
زن هميشه حواسش به وزنش بود كه از يه حدي بالاتر نره
همه چیز تو زندگی زنی که حواسش به همه چیز بود خوب بود تا اون شبی که بعد از شام شوهرش بهش گفت ببین چه برفی میاد،حیفه که فردا من سمینار دارم و تو کلاس،وگرنه میرفتیم شبگردی
و همین جمله ی مرد زندگی و خوشبختی زن رو به هم ریخت،اینقدر که حتی حواسش نشد برای آرامش خوابشون گل گاو زبون دم کنه
یاد جوونی هاش افتاد،وقتی که حواسش به هیچ چیز نبود...وقتهایی که با مرد که اون وقتها هنوز شوهرش نبود دزدکی میرفتن شب گردی و قلبش که از ترس تند و تند میزد،و بوسه های اون شب ها...
یاد وقتی افتاد که هیچ حواسش نبود و زندگی جور دیگه ای بود.
برف تا صبح بارید و زن تا دیروقت توی بغل شوهرش که خواب بود، آروم اشک ریخت.
فردا صبح وقتی که چشماشو باز کرد یادش افتاد که حواسش نبوده ساعت بذاره،خواب مونده بودن مرد به سمینار و زن به کلاسش نمیرسید.
هوا طوسی بود و روی هره ی پنجره ی اتاق خواب یک وجب برف سفید و دست نخورده نشسته بود
خودشو بیشتر توی بغل مرد جا کرد و آروم بوسیدش؛
مرد چشماشو باز کرد،وقت بیدار شدن مژه هاش بیشتر از همیشه فر میخوردن.
چند وقت بود که زن هواسش به مژه های مرد نبود؟
چند ساعت بعد زن و مرد مشغول برف بازی بودن،زن لباس قرمز پوشیده بود و مثل توت فرنگی وسط برفا بود،و مرد تند و تند تو یقه ی زن برف میریخت؛
هیچ حواسشون نبود،و خوشبخت تر از همیشه بودناگر ادگار بيايد
هی سیمون ببین توی کتاب کهنه هایی که خریدیم چی پیدا کردم،یه دفترچه خاطرات قدیمی!
فقط دو صفحش پر شده:
9 جوئن 1948
حالا کمی از ظهر گذشته و من نشستم اینجا توی مغازه و زل زدم به خیابون خلوتی که گاهی تک و توک آدما از توش میگذرن،این وقت روز حتی اگه پنجشنبه هم باشه به خاطر گرمی هوا کسی بیرون نمیاد،از صبح تا حالا کسی به مغازه سر نزده،ادگار یه بار صبح و یه بار ظهر بهم تلفن کرد ولی خب بعیده که عصر بخواد سری به اینجا بزنه،همیشه فکر میکنم اگه که مغازه ی شلوغ تری میداشتم کسالت کمتر سراغم میومد با این حال...
جمله ی بالا نا تموم موند،سرمو روی پیشخون گذاشته بودم و مینوشتم که خوابم برده؛با صدای در مغازه بیدار شدم،البته که مشتری نبود،خانوم گرودی بود صاحب مغازه ابزار فروشی اون طرف خیابون،گفت هی جولی اینارو برای تو آوردم و وقتی ازش تشکر کردم رفت.
زردآلو!
هیچ زردآلو دوست ندارم شاید اگه ادگار عصر میومد اینجا همشونو میخورد،با این حال بعیده که بیاد...شاید تو راه برگشتن بدم به گدای سر خیابون 42.
عصر که بشه خیابون پر از رفت و آمد میشه اگه شانس بیارم ممکنه کسی احتیاج به قرقره و دکمه پیدا کنه و به مغازه ی من سر بزنه،همیشه اینطوری نیست که سرم اینقدر خلوت باشه قبل از کریسمس که بازار لباس دوختن داغه سرم واقعن شلوغه و همینطور تو بهار فصل عروسی ها کلی فروش تور و ساتن و گل پارچه ای دارم اما تو این فصل به ندرت پیش میاد که کسی بیاد خرید،اگه ادگار عصر میومد اینجا مغازرو تعطیل میکردم و ما هم جزو ازدحام خیابون میشدیم،بعیده که ادگار امروز عصر بیاد...
این دفترچه خاطرات رو با ادگار از لوازم تحریری دانشگاه خریدیم،قرار بود که تموم لحظه های خوبمو توش بنویسم با این حال تا امروز بازش نکرده بود،تا همین امروز ِ کسالت آور!آدم وقتی که تو یه لحظه ی خوبه به فکر ثبت کردنش نیست،داره از اون لحظه لذت میبره و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکنه،اگر عصر ادگار میومد براش اولین خاطره ی این دفترو میخوندم،خیلی بعیده که ادگار بیاد،خیلی بعید...
شاید باید به ادگار تلفن بزنم و بگم که بیاد؛ولی دست و دلم به اینکار نمیره،نمیدونم چرا...مسخرست اما وقتایی که خودش میاد خیلی بیشتر از وقتایی خوش میگذره که من بهش میگم بیاد،بهتره اینکارو نکنم،شایدم بیاد.
هی سیمون به نظرت ادگار اومده بلاخره؟
چرا دیگه هیچی ننوشته؟یعنی هیچ وقت دیگه اون قدر کسل نبوده که بخواد تو دفترچه خاطراتش چیزی بنویسه؟
اصلن حواست با من هست سیمون؟
فقط دو صفحش پر شده:
9 جوئن 1948
حالا کمی از ظهر گذشته و من نشستم اینجا توی مغازه و زل زدم به خیابون خلوتی که گاهی تک و توک آدما از توش میگذرن،این وقت روز حتی اگه پنجشنبه هم باشه به خاطر گرمی هوا کسی بیرون نمیاد،از صبح تا حالا کسی به مغازه سر نزده،ادگار یه بار صبح و یه بار ظهر بهم تلفن کرد ولی خب بعیده که عصر بخواد سری به اینجا بزنه،همیشه فکر میکنم اگه که مغازه ی شلوغ تری میداشتم کسالت کمتر سراغم میومد با این حال...
جمله ی بالا نا تموم موند،سرمو روی پیشخون گذاشته بودم و مینوشتم که خوابم برده؛با صدای در مغازه بیدار شدم،البته که مشتری نبود،خانوم گرودی بود صاحب مغازه ابزار فروشی اون طرف خیابون،گفت هی جولی اینارو برای تو آوردم و وقتی ازش تشکر کردم رفت.
زردآلو!
هیچ زردآلو دوست ندارم شاید اگه ادگار عصر میومد اینجا همشونو میخورد،با این حال بعیده که بیاد...شاید تو راه برگشتن بدم به گدای سر خیابون 42.
عصر که بشه خیابون پر از رفت و آمد میشه اگه شانس بیارم ممکنه کسی احتیاج به قرقره و دکمه پیدا کنه و به مغازه ی من سر بزنه،همیشه اینطوری نیست که سرم اینقدر خلوت باشه قبل از کریسمس که بازار لباس دوختن داغه سرم واقعن شلوغه و همینطور تو بهار فصل عروسی ها کلی فروش تور و ساتن و گل پارچه ای دارم اما تو این فصل به ندرت پیش میاد که کسی بیاد خرید،اگه ادگار عصر میومد اینجا مغازرو تعطیل میکردم و ما هم جزو ازدحام خیابون میشدیم،بعیده که ادگار امروز عصر بیاد...
این دفترچه خاطرات رو با ادگار از لوازم تحریری دانشگاه خریدیم،قرار بود که تموم لحظه های خوبمو توش بنویسم با این حال تا امروز بازش نکرده بود،تا همین امروز ِ کسالت آور!آدم وقتی که تو یه لحظه ی خوبه به فکر ثبت کردنش نیست،داره از اون لحظه لذت میبره و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکنه،اگر عصر ادگار میومد براش اولین خاطره ی این دفترو میخوندم،خیلی بعیده که ادگار بیاد،خیلی بعید...
شاید باید به ادگار تلفن بزنم و بگم که بیاد؛ولی دست و دلم به اینکار نمیره،نمیدونم چرا...مسخرست اما وقتایی که خودش میاد خیلی بیشتر از وقتایی خوش میگذره که من بهش میگم بیاد،بهتره اینکارو نکنم،شایدم بیاد.
هی سیمون به نظرت ادگار اومده بلاخره؟
چرا دیگه هیچی ننوشته؟یعنی هیچ وقت دیگه اون قدر کسل نبوده که بخواد تو دفترچه خاطراتش چیزی بنویسه؟
اصلن حواست با من هست سیمون؟
dreamer
حرفه ي من خيالبافيست!
نه که فکر کنید از اون جوونکای بیکاری هستم که صبح تا شب مشغول رویا بافی در مورد نداشته های زندگیشون هستن؛نه!شاید قبلا بودم اما الان نیستم.من چند وقتیه که مغازه ی رویا بافی باز کردم.بذارید ماجرارو از اول براتون توضیح بدم تا خوب ملتفت شید!
اولین بار ۱۹ ساله بودم و با پیشخدمت یکی از بارهای ارزون قیمت مرکز شهر رو هم ریخته بودم.یه شب که به سمت خونه ی من که در واقع یه اتاق زیر شیروونی اجاره ای بود میرفتیم جلوی ویترین لباس فروشی دریم درس وایساد زل زد به پیرهن اطلس سفید توی ویترین و گفت که اگه شوهر پولداری گیرش میومد یا اینکه مجبور نبود پولاشو به مادرش بده این پیرهنو میخرید.تو خونه وقتی که لباساشو در میاورد سعی کردم که تو لباس پشت ویترین تصورش کنم در حالی که کنار شوهر پولدارش توی کلیساست؛از روی حسودی شوهرشو یه پیرمرد زشت تصور کردم.
فکر میکنید چی شد؟یه هفته بعد دختر با یه پیرمرد پولدار ازدواج کرد و پیرهن اصلس سفیدو خرید.
اول فکر کردم که یه جورایی پیشگویی کردم اما یه بار دیگه هم این اتفاق برام افتاد وقتیکه برای دادن اجاره به خونه ی پیرزن غرغروی صاحبخونه رفته بودم و داشت در مورد خوشگل بودن قناریش برام وراجی میکرد فکر کردم که قناریش سیاه و گره و فرداش با صدای جیغ صاحبخونه بیدار شدم که میگفت پرندش سیاه شده و قراره یه اتفاق شوم بیفته.
کم کم که رو این استعدادم کار میکردم متوجه دو چیز شدم اول اینکه رویاهای مربوط به خودم به واقعیت تبدیل نمیشدن و دوم اینکه رویاهای بزرگ انرژیمو میگرفتن و باعث سفید شدن موهام میشدن.شروع کردم به تبلیغات برای خودم در مورد ماجراجویی های عشقی و لباس و اینجور چیزا خیال پردازی میکردم و مختصری پول میگرفتم.به مردم قبولونده بودم که نمیتونم در مورد چیزای بزرگ یا پول و اینجور چیزها خیال پردازی کنم.بعضی ها هم میومدن و چیزای عجیب غریب میخواستن مثلا یه دختری که اومده بود و میخواست زبونش آبی رنگ بشه.
کم کم با همین پولا این مغازرو خریدم و خونه زندگیم رو هم از اون زیر شیروونی متعفن آوردم اینجا.خیاطهای شهر همه کار و بارشون از رونق افتاده مردم لباسی که میخوان رو از ژورنال انتخاب میکنن و من تو اون لباس تصورشون میکنم٬به همین سادگی!
اما من نه خیاطم نه دلال محبت و نه شعبده باز من فقط مردی هستم که شغلش رویا بافیه
trying to catch the morning star
دامن قرمز رنگو میپوشمو با سنجاق قفلی طلایی رنگ کیپ کمرم میکنم
میدوم بیرون از عمارت. پدربزرگ تو دریاچه شنا میکنه شروع میکنم به دویدن توی دشت مه گرفته ی اطراف خونه موهام نم میشن و فر میخورن توی دشت صدای نی انبان میاد احتمالا پدربزرگ دست از شنا کردن برداشته و مشغول ساز زدنه هیچ وقت اجازه نمیده که به سازش دست بزنم.تا وقتی که پدر زنده بود ما موظف بودیم هر روز صبح همراهش شنا کنیم اما پدربزرگ زیاد در این مورد به ما سخت نمیگیره و البته فقط 2 ماه از سال به مزرعه میاد و بقیه مواقع تو ادینبرا به کارهای تجاریش مشغوله.
میشینم رو یه تخته سنگ سرد در هر حال تمام صبحمو باید تو دشت بگذرونم برای فرار از تنبیهی که مادر برام در نظر میگیره حتما تا الان امیلی پیشخدمت دهن لقمون بهش گزارش داد که دیشب گربه ی نارنجی ولگردو که سردش بودو تو مرغدونی راه دادم.
از روی تخته سنگ میام پایینو رو زمین دراز میکشم مشغول کندن خزه های تخته سنگ میشم.نمیدونم کي خوابم میبره اما با صدای هی مرد جوون پدربزرگ بیدار میشم! بهم میگه که مادرم تو خونه نگرانم شده و فکر نمیکنه دیگه از تنبیه خبری باشه.همراهش به سمت خونه میرم؛فکر میکنم که امروز باید حتما ازش بخوام که بهم اجازه بده نی انبان بزنم.
میدوم بیرون از عمارت. پدربزرگ تو دریاچه شنا میکنه شروع میکنم به دویدن توی دشت مه گرفته ی اطراف خونه موهام نم میشن و فر میخورن توی دشت صدای نی انبان میاد احتمالا پدربزرگ دست از شنا کردن برداشته و مشغول ساز زدنه هیچ وقت اجازه نمیده که به سازش دست بزنم.تا وقتی که پدر زنده بود ما موظف بودیم هر روز صبح همراهش شنا کنیم اما پدربزرگ زیاد در این مورد به ما سخت نمیگیره و البته فقط 2 ماه از سال به مزرعه میاد و بقیه مواقع تو ادینبرا به کارهای تجاریش مشغوله.
میشینم رو یه تخته سنگ سرد در هر حال تمام صبحمو باید تو دشت بگذرونم برای فرار از تنبیهی که مادر برام در نظر میگیره حتما تا الان امیلی پیشخدمت دهن لقمون بهش گزارش داد که دیشب گربه ی نارنجی ولگردو که سردش بودو تو مرغدونی راه دادم.
از روی تخته سنگ میام پایینو رو زمین دراز میکشم مشغول کندن خزه های تخته سنگ میشم.نمیدونم کي خوابم میبره اما با صدای هی مرد جوون پدربزرگ بیدار میشم! بهم میگه که مادرم تو خونه نگرانم شده و فکر نمیکنه دیگه از تنبیه خبری باشه.همراهش به سمت خونه میرم؛فکر میکنم که امروز باید حتما ازش بخوام که بهم اجازه بده نی انبان بزنم.
از روزهای خیلی دور
صبح كه بيدار شد به جاي خالي كنارش نگاه كرد،جاي سر مرد روي بالش فرو رفته بود.لبخند زد و فكر كرد چقدر خوبه كه 2 روز تو هفته ميتونه صبح ها بخوابه و دوباره چشماشو بست...
از تخت بلند شد دمپايي هاي رو فرشيشو پوشيد و رفت توي آشپزخونه روي در يخچال پر از عكساي دو نفره بود يه تخم مرغ از تو يخچال برداشت...وقت خوردن سوفله ي تخم مرغ و نسكافه نگاهشو دوخت به بيرون از پنجره،هوا ابري و خاكستري بود اما برف نميومد از ديروز عصر تا حالا هوا همينجوري بود،با خودش فكر كرد براي شام چي بپزه؟
در خونرو پشت سرش بست و تو ذهنش غرغر كرد چقدر از شلابه هاي برفاي چند روز مونده و كثيف بدش مياد،هوا كه ابري و سرده پس چرا برف نمياد؟
تو بازار تجريش از مغازه هاي دور تكيه بادمجون و زيتون و سمنو براي خودش و قيسي براي مرد خريد.شباي زمستوني تنقلات واقعا ميچسبن...
وقت سرخ كردن بادمجون ها به مرد فكر ميكرد،هميشه عقيده داشت روزايي كه غذارو با عشق نميپزه غذاش خيلي خوب در نمياد زير لب آروم آهنگي كه تو نوجوونيش خيلي دوست داشت رو زمزمه ميكرد:
Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
and nothing else matters ...
از حموم بيرون اومد موهاشو خشك كرد و به ناخوناي پاش لاك براق و كمرنگي زد،فكر كرد زن نبايد بوي آشپزخونه بده و لبخند زد.پيرهن كوتاه نباتي رنگشو پوشيد، نگاهشو روي عطرا چرخوند و عطر ملايمي انتخاب كرد و به گردنش زد،تا نيم ساعت ديگه مرد به خونه ميرسيد...باز زير لب زمزمه كرد:
So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
and nothing else matters
free hug campaign
همیشه شماره ی همرو توی دفترچه ی تلفنم نگه میدارم به هوای اینکه روزی به دردم بخورن؛
مثلا همین هرمان!
که همیشه باهاش لج بودم.فکر می کنم درست بعد از نصفه ول کردن گرترود بود که تصمیم گرفتم دوستش نداشته باشم با این حال شمارش همیشه توی دفترچه تلفنم بود..
یا اونوره که باز هم هیچ وقت شماره اش به دردم نخورد شماره ای که بعد از خوندن زنبق دره کنار دریا وقتی ۱۴ سالم بود با مصیبت گیرش آوردم...
و رومن بدجنس که یکبار بهش تلفن زدم تا ازش دعوت کنم با هم کنار باغچه ی تابستونی خونه م خیار شور بخوریم اما دعوتمو رد کرد و گفت که سرگرم آموزش خلبانی به فرانسوی های کودنه.
آلبرتو اما خوب و مهربان است حتی یکبار به من گفت که رنگ بنفش بهم چقدر می آید٬گمان می کنم فردای روزی که با هم ناهار رو تو یه رستوران کنار ساحل تو سیسیل خوردیم بود که به آپارتمانم تلفن کرد و گفت که بعد از ظهر فوق العاده ای رو با من گذرونده در ضمن رنگ بنفش خیلی به من می آید - آن روز پیراهنی از حریر بنفش تن کرده بودم-.
در مورد کالوینو چیزی نمیگم چون بودنش رو توی دفترچه تلفنم دوست دارم حتی اگه هیچ به دردم نخوره باعث میشه که ویولیتا کمتر پیش من احساس دلتنگی کنه...
در هر حال همه ی اینهارو گفتم تا بگم که امشب که من این همه غمگینم میون تموم شماره هایی که از این پیرمرد ها نگه داشته ام هیچ کدومشون به دردم نخوردند.از اون آلمانی سرد٬هرمان که انتظاری نمیره اونوره هم که بعد از گذشت این همه سال احتمالا منو فراموش کرده؛رومن هم که ذاتا آدم بدجنسیه...ولی حتی موراویا و کالوینو٬این ایتالیایی های پر حرارت هم عضو جنبش آغوش های باز برای گریستن نیستند...
در هر حال همه ی اینهارو گفتم تا بگم که امشب که من این همه غمگینم میون تموم شماره هایی که از این پیرمرد ها نگه داشته ام هیچ کدومشون به دردم نخوردند.از اون آلمانی سرد٬هرمان که انتظاری نمیره اونوره هم که بعد از گذشت این همه سال احتمالا منو فراموش کرده؛رومن هم که ذاتا آدم بدجنسیه...ولی حتی موراویا و کالوینو٬این ایتالیایی های پر حرارت هم عضو جنبش آغوش های باز برای گریستن نیستند...
اشتراک در:
پستها (Atom)