۱۳۹۹ خرداد ۱۲, دوشنبه

In the Nothing of a Life

  کسی که تو سالهای دور نوشته های این وبلاگو مینوشت، اینقدر دور و غریبه که هیچ نمیتونم باور کنم شاید من بوده باشم، همین انگشتها روی کیبورد لغزیده باشن، همین چشم ها به صفحه ی کامپیوتر زل زده باشن. چقدر دوست داشتنی تر از تو بوده نازنین، دختری که روی ماه زندگی کرده، چقدر ذهن زیباتری داشته و چقدر بیشتر از تو زندگی میکرده.
  از کی نیست شدم و یادم رفت روزهایی رو که روی ماه زندگی میکردم رو؟ کسی هست که یادش بیاد؟ اگه نوشته های این وبلاگ نبودن، یاد خودم میبود حتی؟

۱۳۹۸ دی ۳, سه‌شنبه

زندگی مِثل نسیمِن ، زود اَرِیت..تا بیای پَهلوم بُمُنی ، دیر اَبوت

  یک ماه باقی مونده تا آزمون جامع دکتری، سی ساله ام و دو سال و نیمه که دیگه اون آدم سابق نیستم. درست همون وقتی که مامانی رفت و همه چیز بی معنی شد، درست همون وقتی که من نبودم اما مامانی داشت توی اتاق من روی تخت من میمرد و من هم همزمان داشتم قسمت اعظم شادی و خودی که بودم را از دست میدادم. بعد از اون دیگه دختر رقص های شبانه و قرمز های جنگلی و عطر نسترن های بهاری و نارنگی های سبز نبودم. همه چیز تا حد زیادی بی معنی شد چون مرگ اتفاق افتاده بود.
  حالا یک ماه تا آزمون دکتری باقی مونده و من توی سرم قصه ندارم، میدونین منی که توی سرش قصه نباشه خیلی ناتوانه. نمیتونم درس بخونم و میدونین خیلی مهمه که درس بخونم چون اگه نتونم اینو بگذرونم همه چیز حتی از اینی هم که هست بی معنی تر میشه..رفتن به یه کشور دیگه برای دکتری، نبودن کنار مامانی تو روزهای آخر عمرش به خاطر اون دکتری و در نهایت از پس امتحان بر نیومدن؟
  قرار بر اینه که از امشب به مدت یک ماه سعی کنم قصه هارو به سرم برگردونم،به خاطر مامانی و به خاطر برگردون عطر نسترن و نارنگی به دست هام.

۱۳۹۷ تیر ۱, جمعه

Here's to her who dreams,as foolish as it seams

لازم نیست طولانی بنویسم یا توضیحش بدهم،ساده و بسیط؛ روز به روز قلبم بیشتر مچاله میشه از دلتنگی مامانی که شگفت انگیز ترین جادوگر دنیاست.

۱۳۹۷ خرداد ۱۲, شنبه

Beyond This Violet Moon

شكر شيرينم، تو هر چيزي كه آرزو كني رو بهش خواهي رسيد،شوهري كه هروقت نگاهش ميكني انگار تمام مسابقه هاي عالم رو برنده شدي، خونه اي با سقف شيرووني و يك عالمه اتاق كه نميدوني باهاشون چيكار كني،ماشيني كه صداي اگزوزش هوش از سرت ميبره و مسابقه و يه مقدار زيادي آدرنالين،آشپزخونه ي پر نوري كه ميخواستي،دانشگاه جنگلي و هميشه برفي،اما هيچ وقت آرزو كرده بودي كه نتوني بخوابي؟ كه پياده روي تنهاي نيمه شب و بستني نيمه شب كه هيچ ليمونچلوي نيمه شب هم نتونه خوابت كنه؟ 

۱۳۹۶ اسفند ۲۴, پنجشنبه

از رنج هايى كه خواهيم كشيد

از چيزهايي كه طي اين سالها تغييري نكرده؛ حتي در خوشحالترين لحظه هاي زندگيم هم اگر كسي دستگاهي جلوم ميذاشت و ميگفت ميتوني زندگيتو از ابتدا از بين ببري، انگار كه هيچ وقت وجود نداشتي بي شك اينكارو ميكردم، بدون لحظه اي مكث. 

۱۳۹۶ آذر ۱۵, چهارشنبه

She's No Longer Here and It Doesn't Feel Like That

روزی که مامانی رفت، من صبحش از توی هواپیما زل زده بودم به جت ماهان کمی آن طرف تر و خیال میبافتم که اگر از هواپیما که پیاده شدم بدوم و در قسمت بار پنهان شوم ساعت 3 بعد از ظهر تهران خواهم بود. من ندویدم و عصر همان روز مامانی از دنیا رفت.

۱۳۹۶ آبان ۲۸, یکشنبه

کبوتر اهلی فرودگاه های حومه

اما من وقتی کوچک سال بودم و از این زندگی هیجان می خواستم چه می دانستم که یک وقتی می آید که مدام چمدان می بندم،نیمی از چمدان پر از زمستان و نیم دیگر پر از تابستان؛ و چه می دانستم که یک وقتی می آید که در سه کشور خانه خواهم داشت اما در تمامی آنها مسافر چند هفته ای خواهم بود. در کافه های فرودگاه درس میخوانم،از پله های هواپیما پایین می آیم و گرمی آفتاب چشمم را می زند، از پله های هواپیما پایین می آیم و سوز برف صورتم را می سوزاند.

۱۳۹۶ شهریور ۶, دوشنبه

Morning Starts in Your Eyes

  گاهی مینشینم و فکر میکنم که زبان مادری من را نمیداند،وگرنه برایش میگفتم که چطور با وجود دوست داشتنش در سه کشور و هفت شهر،با وجود حلقه ی در انگشتم که دو هفته ی پیش در یکی از فرودگاه ها زانو زد و دستم کرد،هنوز باورم نیست ز بد عهدی ایام که قصه ی غصه چنین در دولتش آخر شده است؛ و گاهی هم میترسم از هزار و یک چیز اما در نهایت این زندگی که با او شروع خواهم کرد تمام چیزی ست که همیشه در موردش خیال پردازی میکردم.
  همیشه ایده آل شغلی من در ازای درس خواندن پول گرفتن بوده و حالا تا پنج سال آینده زندگیم همین است؛همیشه رویای من زندگی در شهری بوده که اکثر اوقات سال پنجره ام را به روی برف و باران و ابر باز کنم و حالا قرار است تا آخر عمرم در چنین شهری زندگی کنم؛ و او؟ خب من هیچ وقت در هیچ خیالی هم کسی را به خوبی او تصور نکرده بودم.

۱۳۹۵ شهریور ۳۱, چهارشنبه

The Reason in Madness,in Love

"ملاقات با ددلاین" این عبارتیه که همیشه می شنویم و چیزی که در ذهنمون نقش می بندده کسیه که تند تند در آخرین لحظات کارهاش رو انجام می ده. خب برای من هم تا یک وقتی به همین صورت بود؛ درست تا وقتی که "ملاقات با ددلاین" واقعا معنی ملاقات با ددلاین رو پیدا کرد.
ددلاین قد بلند و باریک،عصا قورت داده و کمی شلخته اما تمیز بود عطرش تند و مناسب مردهایی بود که به کارهای خیلی جدی مشغولن. وقتی که گفت سلام من ددلاین هستم خب کلمه های زیادی تو سرم ردیف شدن، کلمه هایی مثل بی مزه، مسخره و های. با این وجود عکس العمل بدی نشون ندادم، یعنی به عنوان کسی که همیشه جلوی غریبه ها در مورد حباب های تو دل یا نحوه ی بروز جنون در پرنده ها صحبت می کنه حق نشون دادن عکس العمل بد رو هم نداشتم، به هر حال باید هوای کارما رو داشت.
لبخند زدم و گفتم من نازنینم چه کاری از دستم براتون بر میاد آقای ددلاین؟
گفت که می خواد باهام قهوه بخوره و وقتی گفتم که وقت ندارم چون باید بدو بدو به کارهای اداری امروزم برسم جواب داد که میدونه و برای همین به راننده ش گفته که برامون قهوه بگیره و میتونیم در حالی که من رو به اداره ی مربوطه میرسونه با هم قهوه بخوریم. خب فکر میکنم مشخص باشه که من قبول نکردم. کی میره سوار ماشین غریبه ای بشه که یهو تو خیابون اومده سراغش و اسمشم گذاشته ددلاین؟ تشکر کردم و راهمو گرفتم و رفتم.
دومین ملاقاتم با ددلاین یه شب بارونی بود که منتظر تاکسی وایساده بودم و طبق معمول گیرم نمیومد؛مامان هم تو یکی از تکست های همیشگیش غر زده بود که چرا دارم دیر میرم خونه و استرس گرفته بودم برای دیر رسیدن؛این بود که وقتی تاکسی خالی رو جلوم دیدم سریع پریدم توش و گفتم که بقیه ی مسافرهارو هم حساب میکنم و بریم؛راننده گفت لازم نیست حتی خودتو هم حساب کنی نازنین جان و خندید و خب سرمو آوردم بالا و دیدم که بله راننده آقای ددلاین تشریف دارن.
توی راه برام توضیح داد که سالهاست که هربار من برای یک چیزی دیرم میشه منو میبینه؛غرغرهای من و داستان هایی که زیر لب برای خودم میبافم تا از موقعیتی که دیر شده فرار کنم به نظرش بامزه رسیدن و دلش میخواد که منو بیشتر بشناسه و چیزی که بهش جرات داده اینو بگه تد تاکیه که من دانلود کردم برای اینکه یاد بگیرم چطور یه آدم ددلاینی نباشم؛ترسیده که اگه من واقعا سعی کنم برای به موقع انجام دادن کارها برای همیشه منو از دست بده.
احتمالا اگه هرکس دیگه ای جای من بود فکر میکرد که این دیوونه کیه دیگه و سریع از ماشین پیاده میشد اما خب از آدمی که فکر میکنه به جای خون توی رگ هاش شکلات گرم نعنایی هست چه انتظاری دارین؟
حالا حدود 8 ماه از اون شب میگذره؛ من و ددلاین وارد رابطه شدیم.هیچ کاریو تا آخرین لحظه انجام نمیدم و برای رفتن به هیچ جا زود راه نمیفتم،با وجود علاقه م به صبح های زود همیشه آلارم رو طوری ست میکنم که صبحم دیر شروع بشه و درست وقتی که همه چیز دیر شده من دوست پسرمو ملاقات میکنم.
هیچ وقت فرصت نشده ازش بپرسم که چطور به این هیبت انسانی در اومده یا اینکه درآمدش از کجاست که میتونه چنین ماشین هایی با راننده داشته باشه؛ هیچ وقت نشده که با دل سیر ببوسمش یا باهاش یه دیت درست و حسابی برم وخیلی چیزهای دیگه ای که خب در یک رابطه ی معمول اتفاق میفته،گاهی میشینم و فکر میکنم آخرش که چی؟به کجا میخواد برسه؟ اما درست وقتی که به دستای استخونی با رگ های بیرون زده و دلبری هاش فکر میکنم تمام این فکرا اهمیت خودشونو از دست میدن و دور سرم قلبای صورتی و زرد میچرخه و فکر میکنم که برای چه کاری میتونم دیر کنم؟
گاهی دوستام ازم میپرسن که چرا نمیتونن دوست پسرمو ببینن و من جوابی بهشون نمیدم؛شاید فکر کنن که چنین دوست پسری اصلا وجود خارجی نداره و همه چیزو از خودم درآوردم اما واقعیتش اینه که نه تنها دوستام بلکه تمام آدم های دیگه هم ددلاینو ملاقات کردن؛هربار که هرکسی برای مساله ای دیرش میشه دوست پسر من اونجاست ولی فقط یه نفر تو دنیا هست که وقتی عبارت "ملاقات با ددلاین" رو میبینه درست مثل یه دختر چهارده ساله ی عاشق گونه هاش سرخ میشه و اون آدم منم.

*The Reason in Madness,in Love-Codes in The Clouds

۱۳۹۵ شهریور ۱۰, چهارشنبه

The Magic Has Turned On, It's a Whole New Advanture

یک ساعت تمامه که دارم بالا پایین می‌پرم، تمام آدم های دور و برم رو محکم بغل می‌کنم،وسطش بلند بلند می‌خندم و گریه می‌کنم و به سمت آسمون بوس می‌فرستم. یک ساعت تمام.

۱۳۹۵ مرداد ۲۷, چهارشنبه

I Always Take a Step Back From Everything Which Is So Near

اتفاق خوبی که در این مرحله از بزرگسالی تجربه اش می کنم این است که دیگر از وجود آدم ها،به جز آدماهای خیلی نزدیک لذت نمیبرم،چیزی که برایم لذت بخش است پروسه ای ست که با وجود آدم ها سوای اینکه چه کسی باشند اتفاق می افتد؛ به طور مثال کسی دلبری می کند،دلم می ریزد،پاهایم را توی دلم جمع می کنم و ذوق می کنم بی اینکه به دلبر فکر کنم. تنها و تنها از حس قنج رفتن دلم در بیست و هفت سالگی لذت می برم و وال هایی که 
در آسمان پرواز می کنند.
Maybe -London Grammar

۱۳۹۵ خرداد ۲۹, شنبه

Here We Go Fast & Slow On The Big Chair

نیچه نظریه پرداز محبوب من نیست،هیچ وقت نشده که موقع خواندن نظریاتش فکر کنم چه خوش فکر وتحسینش کنم؛اما یکی از تئوری هایش همیشه برایم جالب توجه و چالش برانگیز بوده. تئوری توضیح می دهد که مصونیت داده های اثبات شده ی علوم تجربی از خطا هم به نوعی خطا محسوب میشود.
در مورد این نظریه احساس دوگانه ای دارم؛ بخشی از مغزم هست که به شدت منظم کار میکند و چنین چیزی براش نمونه ی کامل هرج و مرجی غیر قابل تحمل است و بخشی از مغزم هست که پذیرای هرگونه اتفاق خارج از ساختاری ست و من حتی مطمئن نیستم که کدام بخش مورد علاقه ی من است.
  قبل از اینکه حرفم در مورد نیچه را ادامه دهم لازم است نظرم را در مورد زیبایی بگویم؛ از نظرم زیبایی تنها چیز خوبی است که در دنیا وجود دارد و همه باید برای آفریدن زیبایی تلاش کنند؛ البته همه جز هنرمندان نوگرا که برای بیان احساسات عمیقشان،  زیبایی را به صورت پرفورمنسی در تراشیدن یک طرف ریششان در حین برهنه شدن جلوه گر می سازند. وقتی از زیبایی صحبت می کنم منظورم بازه ی گسترده ای از مسائل است. از پوشیدن لباس های زیبا گرفته تا صدا زدن کسانی که دوستشان داریم با کلماتی که زیبایی تولید می کنند. مثل شکر که تولید کننده ی شکلات، کیک توت فرنگی و دیگر قشنگی های جهان است. گل و بته های مینیاتور، فیلم ها و آهنگ هایی که خوش فکر بودن سازندگانشان را نمایان می کنند، قلمه زدن گیاهان، سخت تلاش کردن برای رسیدن به چیزهایی که می خواهیم، مهربانی و تمام چیزهای دیگری که در ذات زیبا هستند.
  به هر رو از بحث دور نشویم و برگردیم به نظریه ی نیچه. گفتم که در مورد این نظریه احساس دوگانه دارم. نظم از زیبایی های جهان است و بی نظمی و آشفتگی از زشتی های جهانند و همیشه کلافه ام می کنند. مثال نظریه ی نیچه می تواند چیزی شبیه این باشد که تمام دانشمندان هواشناسی پیش بینی کنند که فردا روز 30 خرداد هوای تهران داغ و آفتابی است،همانطور که باید باشد و همانطور که داده های علوم تجربی پیش بینی کرده اند، اما به جای آن هوا سرد شود؛ اتفاقی که من دانشش را ندارم که چیست بیفتد و برف ببارد. خب این یک هرج و مرج تمام عیار است؛ من که هوای گرم را جزو زشتی های دنیا به حساب می آورم می توانم آن را زیبایی حساب کنم اما اگر بخواهم اعتقادم را بر زیبایی نظم حفظ کنم باید هر بی نظمی ای را زشت بدانم ؛ از طرف دیگر برای کسی که هوای سرد دوست ندارد این خطای علوم تجربی نمی تواند یک اتفاق زیبا باشد.
 پس باید حرفم را تصحیح کنم، نظم و قطعیت همچنان از زیبایی های جهان هستند اما گاهی نبودشان می تواند قطعیت هایی در ابعاد بزرگتر خلق کند و به اندازه ی تمام انسان های زمین معیار هست برای تعیین اینکه این قطعیت جدید امری مثبت است یا منفی.
  و تمام این ها در مورد مسائل تجربی است. به مسائل انسانی که می رسیم نظم موجود فقط ساخته و پرداخته ی ذهن خودمان است که دوست دارد در شرایط آرام بگیرد اما هیچ قطعیتی در آن نیست، و بر هم خوردن این نظم ظاهری هم قطعیتی جدید نمی آفریند بلکه ما را در عدم قطعیت دیگری قرار می دهد؛ و این موضوع با وجود تمام ترسناکی ناشناخته اش گاهی منشا آفرینش زیبایی های بزرگی است که تمام قشنگی های بی چون و چرا و قطعی جهان به گرد پایش هم نمی رسند و بی شک سخت ترین کار جهان رسیدن به این باور است که قطعیتی وجود ندارد و آرام گرفت.
Big Chair-Travis

۱۳۹۵ خرداد ۱۰, دوشنبه

Used To Be

اگر کسی از من بپرسد همین حالا مشغول چه کاری هستم میتوانم توضیح بدهم که هوا گرم شده و باران نمیبارد تا من بتوانم پراکندگی نور را در عبور از محیط چند فازی بی قاعده تماشا کنم،پس همه چیز را بازسازی کرده ام،همه ی ما گاهی به پولک ها نیاز داریم.

۱۳۹۵ فروردین ۱۹, پنجشنبه

A Story About Fuckin' Oriental magpie Robins

زمان جوانی من همیشه فیلمهای آخرالزمانی راجع به تسخیر زمین به وسیله ی زامبی ها،فضایی ها،روبات ها و حتی مورچه ها و زنبورها ساخته میشد،اما هیچ کس تصور نمیکرد سلطه ی انسان ها بر زمین اینطور به پایان برسد
صبح شنبه ی بارانی ای که دنیا به پایان رسید،من طبق معمول روزهای زوجم قرار بود به کتابخانه بروم و مثل همیشه دیرم شده بود؛تمام کارها را انجام دادم و لاک زدن را گذاشتم برای وقتی که در ماشین باشم؛رانندگی جزو معدود کارهایی است که لاک را قبل از خشک شدن خراب نمی کند.
وقت بیرون آوردن ماشین از حیاط دم جنبانک کوچکی وسط کوچه بود،صبر کردم تا رد شود و وقتی که جلوی در مشغول زرشکی کردن ناخن هایم بودم همان پرنده ی کوچک روی آینه نشست،لبخند کجی تحویلش دادم و گفتم تا 1 دقیقه ی دیگه ماشین را روشن می کنم،لطفا برو که نترسی؛وقتی که آخرین ناخنم هم زرشکی شد پرنده دیگر روی آینه نبود.
آن روز یک روز معمولی کتابخانه ای بود؛تمام روز همه چی طبق روال روزهای عادی پیش رفت، جز اینکه بعدازظهر به شدت خوابالود شدم که خب خوابیدن در آن ساعت روز کمی برای من غیر طبیعی بود،دور از چشم کتابدار روی یکی از مبل های سبز رنگ کتابخانه ولو شدم و خوابم برد؛وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود و هیچ کس در کتابخانه نبود؛فکر کردم چند ساعت خوابیدم؟کتابخانه تعطیل شده؟چرا هیچ کس من را بیدار نکرده؟
 پارکینگ کتابخانه پر از ماشین بود و همه جا آنقدر ساکت بود که انگار هیچ کس جز من در این دنیا نیست.
"هیچ کس جز من در این دنیا نیست
وقتی که این فکر از ذهنم گذشت حتی در دورترین خیال هایم هم فکر نمیکردم که واقعا هیچ کس جز من در این دنیا نباشد؛حتی وقتی که دیدم تمام سطح ماشینم را دم جنبانک های کوچک پوشانده اند باز هم فکر نمیکردم که اتفاق بدی افتاده باشد؛تمام فکرهایم اشتباه بودند.یک آخرالزمان دم جنبانکی اتفاق افتاده بود؛و هیچ چیزی بدتر از آن نبود.
پرنده ای که صبح روی آینه ی ماشین نشسته بود ملکه،رئیس یا هرچیز دیگری بود که در دنیای پرنده ها معنی داشته باشد و به خاطر توجهی که صبح کرده بودم تصمیم گرفته بود از بین تمام انسان های زمین من را زنده نگه دارد تا ندیمه اش باشم.
هیچ وقت نفهمیدم که دم جنبانک ها با انسان ها چه کار کرده اند؛نمیخواستم بدانم.تمام کسانی که دوستشان داشتم را از دست داده بودم و واقعا اهمیتی نداشت که چطور.
حالا سال های زیادی گذشته؛اگر دنیا روال عادی خودش را ادامه میداد،حالا می توانستم مادربزرگ باشم.در خاطرم هست وقتی که کودک بودم مادر بزرگم به من میگفت که باید با حیوانات مهربان باشم و برایم داستان هایی درباره ی انسان هایی میگفت که به حیوانات کمک کرده اند و همان حیوانات برای جبران محبت آن ها را به جاه و مقام رسانده اند؛نصیحت مادربزرگ باعث شد که من تنها انسان زنده ی روی زمین باشم اما بدون شک داستان زندگی من هیچ شباهتی به داستان های زیبای مادربزگ ندارد. 

۱۳۹۵ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

Flowing Pictures Of An Ordinary Day

گاهی گوشه و کنار خانه خوابم میبرد.عموما روزهایی که شب قبلش کمتر از پنج ساعت خوابیده باشم.در رندوم ترین جای ممکن بیدار میشوم و یادم نمی آید که چطور شد که خوابم برد
حالا عصر دیروقت یکی از همان روزهاست.برای ناهار نان-پنیر هندوانه خوردم،بعد سعی کردم از روی ویدیوهای آموزشی ضبط ماشین را باز کنم و ضبط جدید ببندم که تلاش ناموفقی بود و بعد کف اتاقم نشسته بودم و سعی میکردم تصور کنم برای بعد دادن به تذهیب باید چه کار کنم و وسط همین فکر کردن ها سرم را روی لبه ی تخت گذاشتم و خوابیدم
بعد از بیدار شدنم در خانه بوی باقالی تازه پیچیده بود و مهیار از اتاقش داد زد که برام بستنی بروانی و قهوه خریده.با وجود اعتیادم به قهوه هیچ ترکیبی که با قهوه درست شود را دوست ندارم؛مهیار را اما اینقدر دوست دارم که هرچیزی که از طرف او باشد را هم می توانم دوست داشته باشم.کمی قیسی برای کیک زردآلویی که یکی از همین روزها میپزم خیساندم و با بستنی به اتاق برگشتم تا فیلم ببینم
فیلم تمام شد و حالا اول شب است.فکرم در بابلسر میچرخد،به شکوفه های بهارنارنج فکر می کنم؛باید یک روز صبح بیدار شوم دوباره تنها به بابلسر بروم،روی موهایم شکوفه ی بهار نارنج بگذارم،از بازارچه سبزی بخرم،ناهار کباب اوزون برون شیلات بخورم،کمی زیر آفتاب ظهر کنار دریا بنشینم و مست و ملنگ شوم و برگردم
زندگی بیرون از فکرهای من طور خوبی روان است.از هال صدای تلویزیون می آید روی کانال سی ان ان؛می توانم تصور کنم و مطمئن باشم که مامان و بابا کنار هم نشستند و مامان حواسش به تلفنش است و بابا احتمالا خیره به تلویزیون به چیزی فکر می کند؛اگر با دقت تر گوش کنم صدای ماشین ها را هم ازبیرون پنجره می توانم بشنوم،حتی می توانم بگویم که آن بیرون چه بویی می آید؛بوی نیمه خنک شب های بهاری،ترکیبی از تمام درخت های حیاط با عطر اقاقی که بر همه ی آنها غالب است

۱۳۹۴ بهمن ۹, جمعه

Sleeping At Last

اين يك پايان لازم بود.‏
حالا ديگر تو را زنده نمي دانم تو يك روز بدون آفتاب و باران مُردي.آنجا كه مُردي آسماني نداشت كه بخواهد آفتابي باشد يا باراني؛یک دنیای عجیب شبکه ای؛ درست مثل سرزمین آلیس،جایی که همه چیز ممکن بود.‏
آن دنیا را از سرِ حوصله سر رفتگی ساختی،یک روز که بازی میکردی و من با لانا دل ری در پس زمینه ی بازی تو آهنگ ویدیو گیم را همخوانی می کردم گفتی این دنیا خیلی بورینگ است،باید دنیای خودم را داشته باشم.بورینگ را یک طور بامزه ای می گفتی اینقدر که دلم نمی آمد به خاطر فارسی حرف نزدن مسخره ات کنم؛اینطور شد که دنیای خودت را ساختی.‏
اوایل من هم دوستش داشتم،همانجا بود که برای من بال ساختی،همیشه فکر می کردم که کتف های استخوانی ام جای بال هایی هستند که ندارم و تو برایم دو بال کوچک شیری رنگ ساختی در دنیای غرایبت.‏
همه چیز تا یک زمانی خوب بود،هیجان جدیدی که به زندگی به قول تو بورینگمان وارد شده بود؛اما بعدتر از آنجا متنفر شدم،اوایل فکر می کردم این تنفر از وقتی شروع شده که به دنیایت آدم اضافه کردی،دخترهایی که از من زیباتر بودند،دخترهایی زیباتر از من که تو در ذهن داشتی.‏از این نمی ترسیدم که تو را یک روز به دخترهایی که وجود خارجی نداشتند ببازم،اما از اینکه می دیدم دخترهای دیگر را به دنیایت وارد کردی حرص می خوردم. برای دشمنی با دنیایت سعی کردم از در علم وارد شوم.هر روز به اسم درس،یکی از نظریات اجتماعی را در گوشت می خواندم،از خود بیگانگی مارکس،قفس آهنین وبر،شی گشتگی هابرماس...هرطور بود باید میفهمیدی که چطور انسان ها می توانند تحت سلطه ی چیزی قرار گیرند که خودشان ساخته اند؛یک روز که باز داشتم این حرف ها را در گوشت می خواندم پرسیدی اگر همه ی دخترها را حذف کنم خیالت راحت می شود؟ تمام زنان دنیای مجازیت را شیفت دیلیت کردی اما خیال من راحت نشد.هیچ وقت حسود نبودم دخترهای واقعی دور و برت هیچ وقت خیالم را ناراحت نمی کردند و نمی دانستم چه چیزی در مورد دنیایت اینطور آزارم می دهد.‏
بعد از مدتی حس کردم از چیزی می ترسی،شب ها کابوس می دیدی و در بیداری با هر صدای کوچکی از جایت می پریدی.‏می دانستم منشا ترست چیزی در این دنیا نیست اما در دنیای دیگر هم تو حاکم بلامنازع دنیایت بودی چرا باید از چیزی می ترسیدی؟  اولین باری که با من در مورد ترس هایت حرف زدی و گفتی که در آن دنیا دشمنانی پیدا کرده ای دوباره تمام آن نظریات جلوی چشمم آمدند؛همیشه وقت خواندن نظریات فکر می کردم که این ها در همه چیز اغراق کرده اند،اما تو مثال عینی تمامشون بودی،چیزی ساخته بودی و همان چیز تو را تحت سلطه ی خودش در آورده بود و منشا ترست شده بود.‏
وقتی با تمسخر گفتم خب دشمنان را شیفت دیلیت کن با دلهره گفتی که نمی شود،قدرتشان زیاد تر از آن شده که از پسشان بر بیایی و یکی از همان روزها هم مردی.مردن که چه عرض کنم،کشته شدی.‏
بعد از آن دیگر ندیدمت،دورادور اخبارت به گوشم می رسد که به هر دری میزنی که در این دنیا هم کشته شوی،از صخره های بلند میپری،مثل دیوانه ها رانندگی میکنی و ... همه ی آشنایانمان می گویند که چه بهتر که تو در توهماتت مردی و از زندگی من
رفتی؛ من هم بال هایم را زیر پیراهن های گشادم پنهان کنم و دیگر تو را زنده نمیدانم.‏
Sleeping At Last-Saturn

۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه

Adventure Of A Life Time

وقتهای زیادی هست که مینشینم و به این فکر میکنم که چه ویژگی سوپرهیرویی داشته باشم.ولورین باشم و جاودانه با دست های آدامنتیومی یا تور باشم و با چکش قدرتمندم یکه تاز کهکشان ها باشم.گاهی وقت رانندگی خودم را سوار بر بتموبیل تصور میکنم و گاهی مینشینم و ویژگی های سوپرهیرویی جدید برا خودم اختراع میکنم،انگشتان نورانی،قابلیت جداسازی اتم مولکول های مختلف و ...‏
گاهی عاشق سوپر هیروها می شوم.یعنی آن حالت هایی که آدم از یکی خوشش می آید مدام به او فکر میکند و همه چیز را من در مورد شخصیت های داستانی پیدا میکنم؛یا حداقل مینشینم و تصور میکنم فلانی که به نظر من جذاب است این قابلیت سوپرهیرویی را هم دارد.با این وجود هیچ وقت دوست نداشتم چیزهایی که دلم می خواهد را به واسطه ی آدم دیگری به دست بیاورم.همیشه اولویت با سوپر قهرمان بودن خودم است.‏یکی از داستان های محبوبم این است که روزی کسی را ملاقات می کنم که با اولین تماس دست هایم به نوک انگشتانش نیمی از قدرت هایم به او منتقل می شود، و او کسی است که باید باشد.‏
خواب های سوپرهیرویی هم میبینم،خواب هایم داستان دقیقی دارند اینقدر دقیق که گاهی آرزو می کنم که کاش میتوانستم ضبطشان کنم و جای فیلم بفروشمشان؛ در همین خواب آخرم تهران را افراد شرور با ویژگی های خارق العاده تسخیر کرده بودند و یکی یکی کسانی که ویژگی خارق العاده ای داشتند ولی به آنها نپیوسته بودند را میکشتند.یکبار که سراغ من آمده بودند من توسط مردی عجیب که غیب و ظاهر میشد نجات پیدا کردم و بعد از تحقیق متوجه شدم که مرد زندانی یک زندان نمور و ثبت نشده است و در نیم ساعت فاصله ی تعویض نگهبان ها در شهر چرخ می زند.نمی دانستم که این زندان مال کیست و این افراد با این ویژگی ها چطور رضایت داده اند که باقی عمرشان را در آنجا بگذرانند و چه چیزی آن ها را می ترساند اما تصمیم داشتم هرطور که هست وارد زندان شوم سر از کارشان در بیاورم و از آن ها برای شکست ارتش سیاهی که شهر را تسخیر کرده یود کمک بگیرم...‏
اگر یک دانشمند دیوانه ای دارویی برای قدرت های عجیب و غریب پیدا میکرد من جزو داوطلبان آزمایش دارو میشدم،یا اینکه حاضر بودم خودم را در معرض انفجار یک دستگاه شتاب دهنده ی ذرات قرار دهم برای اینکه قدرتی فراتر از قدرت های حالایم پیدا کنم و دنیا برایم کمی از کسل کنندگی خارج شود؛با این وجود احتمال اینکه این ،اتفاقات برایم بیفتد نزدیک به محال است؛حتی اینکه به عنوان یک انسان شناس بی جیره و مواجب یک موسسه ای به آفریقا برای پژوهش بروم هم دور از ذهن است؛برای همین ارتش کوچک سوپرهیرویی خودم را در کتابخانه ی ملی ساخته ام.‏
تی شرت در شلوار قهرمانی ست که اگر اراده کند همه ی تی شرت های جهان مثل تی شرت خودش در شلوار قرار میگیرند.غذا فوت کن کسی است که می تواند با یک فوت تا شعاع 20 کیلومتری تمام غذاها را سرد کند.اَبرو بکَن می تواند در کثری از ثانیه لشکری را بی اَبرو کند.قابلیت ‏کله تکان که از خودراضی ترین و البته یکی از بی فایده ترین اعضای تیم است این است که کاری کند تا سر تمام آدم های اطراف روی گردنشان لق بزند.گرومپی یک و دو هر دو پاهای قدرتمندی دارند،اگر همزمان پاهایشان را بر زمین بکوبند بلند ترین ساختمان ها هم فرو می ریزد.‏شاید به نظر برسد که این ارتش ارتش بی فایده ای است اما در عمل تمام این قابلیت ها به کار می آید.‏
و من؟
نام سوپرهیرویی من سولین است،به دلایل امنیتی فقط دوستان نزدیکم می دانند که چه قابلیتی دارم،ارتفاع،هیجان بخشیدن به زندگی دیگران،اتوبان های خلوت،راننده ای که برایم تند رانندگی کند،شنبه های بارانی و رقصیدن با این* آهنگ کلد پلی را دوست دارم.‏
و این تمام چیزی است که لازم دارید از من بدانید.‏
Adventure Of A Life Time-ColdPlay*

۱۳۹۴ مرداد ۱۲, دوشنبه

This Place Was A Shelter

دو چرخ و فلک در انتهای خیابان پارک شده اند؛سال های زیادی است که که اگر در طول روز از انتهای خیابان گذر کنم نگاهشان می کنم که چطور با زنجیر های پهن به حصار یک خانه بسته شده اند.‏
عصرها چرخ و فلک انتهای خیابان غیبشان می زند،از مسیری که من نمی دانم کجاست چون صدای رفتنشان را هیچ وقت نمی شنوم به سمت پارک برده می شوند.‏هیچ وقت طی این سال ها مرد چرخ و فلکی را در خیابان های سمت پارک ندیدم،انگار که عصر ها چرخ و فلکش را با یک ورد جادویی به پارک می برد.‏
شب ها اما،حدود ساعت 1:10 صدای گذر چرخ و فلک اول می آید که لخ لخ کنان به سمت انتهای خیابان برده می شود و حدود ساعت 1:30 صدای چرخ و فلک دوم.‏من برای هر کدام 5 تا صلوات میفرستم،برای زیاد شدن روزی دو مردی که هر روز چرخ و فلک های انتهای خیابان را در پارک ظاهر می کنند،بچه ها را می چرخانند،بچه هایی که اگر خوش شانس باشند،وقتی که یک بچه سوار یا پیاده بشود در بالاترین نقطه ی چرخ و فلک چند دقیقه ای گیر می کنند و در آن چند دقیقه اگر به اندازه ی کودکی من خیال پرداز باشند دستشان را به سمت آسمان می گیرند و فکر می کنند اینبار حتما پرواز خواهم کرد؛یا اگر درختی آن کنار باشد دستشان را به برگ ها می زنند و فکر می کنند به نقطه ای از جهان دست زده اند که دست هیچ کس دیگری نخواهد رسید و احساس قدرت می کنند؛یا شاید خیلی ساده از ارتفاع بترسند و دلشان بریزد و آرزو کنند کاش زودتر چرخ و فلک حرکت کند و پیاده شوند.کسی چه می داند که در فکر بچه های این روزها چه می گذرد؟
کسی چه می داند که 5 صلواتی که من برای برکت کردن روزی صاحب چرخ و فلک میفرستم هیچ وقت اثر کرده؟هیچ وقت توانسته با پول اضافه  برای کودک احتمالیش چیزی بخرد؟
کسی هم نمی داند وقتی من آرزو می کنم سوار یک شلغم شوم و به ماه سفر کنم،یا به سفر بی بازگشت مریخ بروم،یا دختر فیلم چشمه باشم،چطور رنج زیستن بر شانه هایم سنگینی کرده.‏
This Place Was A Shelter -Olafur Arnalds

۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

And You Have No Idea How Genius These Modern Birds Are

صبح چهارم تیر ماه 25 سالگیم،از نور آفتاب روی صورتم چشمهامو باز کردم؛مثل هر سال تیر ماه اولین فکر صبحم این بود که چند روز دیگه یک سال بزرگتر می شوم.‏19 روز.‏
فکر کردم لازم نیست از تخت بیرون بیام،می تونم همینطور زیر ملحفه پنهان شوم تا آفتاب از محدوده ی پنجره ی من گذر کنه.‏
قابلیتم برای رها کردن زندگیم درست به اندازه ی قابلیتم برای به دست گرفتنش قدرت داره؛بسیار مخرب و بسیار سازنده.‏
بزرگترین کابوس زندگیم این بوده که زمان بگذرد و من به اندازه ای که می خواستم خوب نبوده باشم.‏
این ها فکرهایی هستند که اگه در آستانه ی 26 سالگی نامه ی ریجکت دریافت کنی به سرت میزنن و منم سرم گرم همین فکرها بودم که آمد. نشست لبه ی تخت و بی سلام صبح بخیر گفت هیچ می دونستی که پرنده های دیوانه کتاب می خوانند؟
من با بی حواسی پرسیدم چی؟ گفت پرنده ها دیگه! پرنده های دیوانه کتاب می خوانند.جنون در پرندگان به صورت کتابخوانی بروز پیدا می کنه.‏
گفتم اینو دیگه نمیتونی به اسم یکی از حقایق علم پزشکی که ازش خبر داری و من دانششو ندارم بهم غالب کنی،چون دامپزشک نیستی، و این هم موضوع قابل باوری نیست و چرت و پرت محضه.‏
اخماشو انداخت توی هم و سرشو گرم تلفنش کرد.‏حوصله ی منت کشی نداشتم،حرفش در مورد پرنده ها شاید جذاب بود،شاید اگه صبحی نبود که دلم می خواست تمامش رو توی تخت بگذرونم و منتظر گذر آفتاب از پنجره م باشم میشد که از فکر پرنده های کتابخوان هیجان زده شوم،اما امروز نه.‏
میدونستم که نمیتونم بهش توضیح بدم که میخوام تنها دراز بکشم و از این فکرها کنم،چون یکی از سخنرانی های طولانیش راجع به اینکه تو هیچی از در رابطه بودن سرت نمیشه و بدون من بودن رو ترجیح میدی و این جور حرفارو تحویلم میده و منم میرم بالای منبر و میگم تو از اولشم میدونستی من برام مهمه رابطه برام محدودیت نیاره و از اون دست آدمایی نباشم که زندگیشون رو بر اساس رابطه تنظیم کنند و تو حالا میخوای منو عوض کنی؛اینجور وقت ها سریع چند روز باقی مانده تا تولدم رو هم نادیده می گرفتم و میگفتم تو نمیتونی شخصیت شکل گرفته ی یک آدم 26 ساله رو عوض کنی.‏
وای خدا،تنها چیزایی که میخواستم این بود که آفتاب از پنجره م بگذره و من فکر کنم که در آستانه ی به دست گرفتن زندگیم هستم یا هنوز در دوره ی رها کردنم؟ و نمیتونستم خودمو تو دام یک دعوای بی پایان بندازم.‏
هنوز با اخم سرش توی تلفنش بود؛گفتم پرنده های دیوانه...و جمله م تموم نشده بود که گفت اصلا من میرم.گذاشتم که بره؛
اگه میگفتم نرو خودم حسابی آتیشی میشدم و میگفتم که نذاشته به تنها چیزی که امروز صبح میخواستم برسم.‏
تا عصر توی تخت موندم و نفهمیدم که تو کدوم دوره ی زندگیم هستم و عصر تلفنو برداشتم و تکست زدم که "بیا".‏ زمان خیلی چیزهارو از بین میبره،تمام مسائل بزرگی که صبح توی ذهنم بودن حالا زیر پوششی از زمان فرو رفته بودند درست مثل میزی که رومیزی ابریشم چوب خراشیده شو میپوشونه.‏جواب داد پیتزا میخوری؟ گفتم ماست میوه ای.‏
یک ساعت ونیم بعد خودش اینجا بود،خنده و بوسه و پیتزا و ماست میوه ای هم؛از پنجره ی باز نسیم بسیار آرام تابستان بوی چنار و تبریزی های حیاط را توی خانه می آورد،انگار نه انگار که امروز عصر آن صبح باشد؛داشتیم سر اینکه فیلم ببینیم یا بازی کنیم سنگ کاغذ قیچی شرطی بازی میکردیم که گنجشکی از پنجره ی باز اومد تو و یکراست رفت سراغ کتابخانه،یکی از کتاب هایی که 10 برابرش وزن داشت رو به نوکش گرفت و از مقابل قیافه ی بهت زده ی من و قیافه ی حق به جانب اون گذشت و قهقهه زنان از پنجره خارج شد.‏

۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

Like a leaf clings to a tree

وقتی گفت بیا برویم یک ربع به مامان بزرگم سر بزنم،با بی هواسی گفتم باشه؛کاری نداشتم که یک ربع بخواهد باعث دیر شدنش بشود؛چند قدم که رفتیم گفتم آخ راستی..و سعی کردم پشت این آخ راستی بهانه جور کنم برای نرفتن.‏
نرفتم.‏
شش ساله بود که برای اولین بار به خانه شان رفتم،طبقه ی اول خانه ی مادربزرگش بود و طبقه ی بالا خانه ی خودشان؛مادربزرگش موهایش یک دست نقره ای بود،ناخون های همیشه لاک مرتب قرمز داشت و هیچ ساعتی از روز نبود که رژ لب آلبالویی روی لب هایش نباشد.‏
تنها زن سیگاری ای بود که در کودکی میشناختم؛بعدا فهمیدم کبری خانم همسایه روبرویی هم سیگار میکشد،که چادر گل دار سرش میکرد؛زن شلخته ای هیچ شبیه مادربزرگ او نبود.‏
در آشپزخانه ی خانه اش رادیو ضبط یک کاسته ای بود که هایده پخش میکرد،اسم یکی از بچه هایش را هم هایده گذاشته بود،همان عمه اش که دختر لوسش همیشه به دوستی من و او حسادت میکرد و میخواست در بازی هایمان نقش اصلی  را داشته باشد و اگر نداشت گریه کنان شکایت میبرد پیش مادرش،هایده.
همیشه کمی از او میترسیدم؛از آن دست پیرزن هایی نبود که بچه ها را لوس کنند،و صدای خش دارش و جدیت رفتارش من را می ترساند،با این وجود همیشه برایم جذاب بود که یواشکی نگاهش کنم.
 وقتی که گفت برویم پیش مامان بزرگم از ذهنم گذشت که پیرزن آلزایمر گرفته ای که مراقبتش بر عهده ی پرستار است،پیرزن جذاب آن سال ها نیست،و فکر کردم دلم نمی خواهد ببینمش؛خود جذاب آن سال هایش هم احتمالا دلش نمی خواهد تصویر زیبایش از بین برود و نرفتم.